علایق من عوض شده اند. این را وقتی فهمیدم که دیگر دلم نمی خواست لیموی تازه را روی گوجه فرنگی بچکانم و با غذا بخورم. بعد که دقت کردم دیدم دیگر دلم نمی خواهد مثل بچه آدم شب ها بخوابم و روزها کار کنم، دوست نداشتم به هیچ وجه آرایش کنم. اصلا علاقه ام به غذا را از دست داده ام اما برخلاف گذشته از آشپزی لذت می برم. روزهایی توی زندگی بود که حاضر بودم هر سختی ای را تحمل کنم تا دیگران انگ بداخلاق یا خودخواه به من نزنند اما دقت که کردم دیدم هیچ کدام از این چیزها دیگر دغدغه من نیست. ترجیح می دهم با غذا ماست بخورم . اصلا کم غذا شده ام. غذاها توجهم را به خود جلب نمی کنند. این روزها با خودم می گویم آرایش کیلویی چند است؟ من همینم که هستم و خودم را بیشتر از همیشه دوست دارم. برایم مهم نیست دیگران چه می گویند حتی اگر من را بدترین مریم روی زمین بدانند ککم هم نمی گزد. دوست دارم شب ها کار کنم و روزها بخوابم(که البته روزها می روم روزنامه و شب ها روی پژوهشم کار می کنم، زبان می خوانم و منابع ارشد رشته مطالعات زنان را و همیشه آرزوی یک ساعت خواب بیشتر را دارم) هدف هایم، هدف هایم و هدف هایم تنها چیزهایی هستند که اهمیت دارند. هدف هایی که رسیدن به آن ها لکه پنج سال هدر دادن عمرم را از زندگی ام پاک می کند... از کی اینطوری شده ام؟ تغییرات به این بزرگی را اصلا احساس نکرده ام!!

پی نوشت: همراه مهربان و صبورم که همیشه در حال تشویق کردن منی از تو ممنونم...

نوشته شده توسط مريم نظري در دوشنبه سی ام تیر 1393 |
امسال سال مرگ کودکان است. سال خشونت علیه کودکان. هنوز تصاویری که از کودکان سوری دیده ایم را فراموش نکرده ایم که سر و کله داعش در عراق پیدا شد و حالا هم کودکان غزه. لعنت به ظلم لعنت به خشونت لعنت به اسرائیل.

من رویایی دارم که غیر ممکن نیست... دنیایی که پاکه از تابلوهای ایست... دنیایی که بمب و موشک نمی سازه ...موشک روی خواب کودک نمی ندازه...

نوشته شده توسط مريم نظري در دوشنبه سی ام تیر 1393 |
آدمها آنطور که می نمایند نیستند. قدیم تر ها گمان می کردم آدم های بد فیلم ها ترکیبی اغراق شده از خودخواهی و بی رحمی هستند که ساخته و پرداخته ذهن خیال پرداز نویسنده فیلمنامه اند اما آدم های بد روزگار من روی فیلمنامه ها را هم سفید کرده اند. با این همه آرامم هیچگاه به این اندازه سایه خداوند را بر سرم احساس نکرده بودم. خدا با من است و همین باعث ترسی از بنده هایش در دل نداشته باشم.

نوشته شده توسط مريم نظري در چهارشنبه سی ام بهمن 1392 |

احساس خواننده ای را دارم که یک روز صبح که از خواب بیدار میشود دیگر نمی تواند بخواند. یا حتی دونده ای که به خاطر سقوط از بلندی در یک لحظه قطع نخاع شده و دیگر نمیتواند بدود. برای مردم فرقی نمی کند شاید لحظه ای بایستند و ناراحتی کنند اما سرعت زندگی ماشینی آن ها را خیلی زود هم از خواننده بی صدا دور می کند و هم از دونده ای که قادر به دویدن نیست. ماه هاست که نوشتن را دوست ندارم. بیشتر از آنکه بخواهم بنویسم و ابراز فضل کنم دوست دارم بخوانم و گوش کنم. این روزها احساس می کنم قدرت نوشتن را از دست داده ام. دیگر نمی توانم ذره ذره یک احساس را در ده ها سطر توصیف کنم. بیشتر از همه خودم ضرر کرده ام، همانطور که کسی به از کارافتادگی خواننده و دونده داستان ما فکر نمی کند؛ همانطور که خواننده های دیگر می خوانند، آلبوم های جدید منتشر می شود و دوندگان جدید به المپیک می روند؛  هزاران انسان دیگر که غصه مردمشان را می خورند هر روز دست به قلم می برند و می نویسندو تنها کسی که این وسط ضرر میکند من هستم و بس. احساس می کنم اقیانوسی هستم از داده ها اما عمق ندارم.

نوشته شده توسط مريم نظري در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 |

خطر کرده ام. درست مثل روزهایی که از دبستان تا خانه به دور از چشم مادر روی جدول می دویدم و سعی می کردم تعادلم را حفظ کنم. با هر بار قدم برداشتن معلوم نبود پاشنه پایم درست روی جدول فرود آید و من بتوانم تعادلم را حفظ کنم. اما هنوز مزه ثبات قدم قبلی را نچشیده قدم بعدی را برمی داشتم و می دویدم. می دویدم تا از مهارتم در حفظ تعادل وقت دویدن روی جدول لذت ببرم. آن روزها نه به افتادن بر زمین فکر می کردم و نه به پیچ خوردگی و شکستگی پا. 

دو روز است که آمده ام روزنامه اعتماد. از تهران امروز استعفا دادم. انتخاب کردم که در فضای متفاوتی کار کنم. قدم برداشتم بی آنکه بدانم سطحی محکم زیر پایم هست یا نه! تا چه پیش آید...

نوشته شده توسط مريم نظري در یکشنبه پنجم آبان 1392 |
 
اين نيز بگذرد...

نوشته شده توسط مريم نظري در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392 |
1. وقتي استادهايم سر كلاس هاي درس از جامعه مي گويند انگار پرنده اي در قفسه سينه ام پرواز مي كند. دلم مي خواهد نه از چك هاي ماشين خبري باشد و نه قسط هاي ماهيانه. دلم مي خواهد دانشجوي دانشگاه آزاد نباشم تا به جاي كار اجباري، پشت ميز مطالعه ام بنشينم و تند تند كتابهايي كه دوست را بخوانم.

زمان امتحاناتم دارد نزديك مي شود. براي يكي دوتا از درس هايم عزا گرفته ام. درس هايي كه كلاس هايشان را يكي در ميان رفته ام و فرجه اي هم تا امتحانشان باقي نمانده است.

2. صادقانه اگر بخواهم بگويم؛ بايد بگويم از تو بدم مي آيد. قرار نيست من همه دنيا و آدم هاي درونش را ببخشم. قرار نيست من قهرمان بخشندگي بر روي زمين باشم. من همينم گاهي مهربان و گاهي كينه اي! اما تو وقتي خشمگين مي شوي وقتي مي خواهي همه قيمت جريحه دار شدن غرور تو را بپردازند وقتي مي خواهي كسي كه دست رد به سينه ات زده را بسوزاني و خاكستر كني، شبيه هيولايي مي شوي كه گاهي مي گويم كاش نبودي!‌ صادقانه اگر بخواهم بگويم بايد بگويم دوستت كه ندارم هيچ؛ از تو بدم هم مي آيد. دلم براي خانواده ات مي سوزد و براي كسي كه دلش به تو گرم است كه سقف زندگي مشتركت را پابرجا نگه داشته اي! هرچند دوستي اي بين ما نيست اما به اندازه يك آدم از راه دور، هم نمي توانم از بدم نيايد!

نوشته شده توسط مريم نظري در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 |

دلم براي رشت تنگ شده است. براي آنكه توي ايوان خانه دراز بكشم و هواي گرم و شرجي تابستانش را نفس بكشم و بين شمعداني هاي سرخ و صورتي مادربزرگ گم شوم. دلم براي ديدن حشره هاي كوچك و جورواجور عجيب و غريب در باغچه خانه كه در هيچ جاي ديگري نظيرش را نديده ام لك زده. دلم براي نورپردازي شبانه مجسمه چهارراه گلسار لك زده. دلم براي ديدن پيرزن همسايه كه روسري اش را بالاي سرش گره زده و روي كَتَلي* سر كوچه نشسته و به رهگذران خيره شده تنگ شده. دلم مي خواهد مثل كودكي هايم كه هر تابستان به رشت مي رفتيم كه مهمان خانه پدربزرگ باشيم، پابرهنه در شاليزارها بدوم و باد لابه لاي موهايم برقصد. دلم مي خواهد از درخت سيب و آلوچه بالا بروم. دنبال بوقلمون ها بدوم و مزه فسنجاني كه  مادربزرگ در گَمَج* پخته را زير دندانم احساس كنم. دلم مي خواهد بروم خانه خاله و دايي و با وروجك هايش درست مثل كودكي هايمان برويم لب رودخانه و بازي كنيم. دلم مي خواهد بروم به آن سال ها. به آن سال هايي كه حالا ديگر خيلي دور از دسترس است. پدربزرگ كه مُرد ديگر نه از احساس تعلق به شاليزار چيزي باقي ماند و نه ديگر كسي درختان آلوچه و سيب و انجير را هرس شده ديد. مادربزرگ از غم دوري پدربزرگ مريض و زمينگير شد. مادربزرگ را از شمعداني ها و بوقلمون هايش جدا كردند. شمعداني ها خشكيدند. مادربزرگ آمد خانه بچه هايش. يك ماه خانه دختر بزرگتر و يك ماه خانه دختر كوچكتر. يك ماه هم خانه تنها پسرش و به اين ترتيب چهار فصل مادربزرگ هم گذشت. حالا ده سالي مي شود كه ديگر مادر بزرگ هم نيست. وروجك ههاي خاله هم يكي يكي عروس و داماد شدند و رفتند سر خانه و زندگي خودشان. شايد به همين دليل است كه چهار سال است پايم را رشت نگذاشته ام. چهار سال است قيد شمعداني و آلوچه را زده ام. چهار سال است سرزمين مادري ام را نديده ام. ديشب خواب شاليزار را ديدم. من بودم و دخترخاله هايم. دور از چشم مادرهايمان پابرهنه در شاليزار مي دويديم. دلم تنگ شده. دلم خانه پدربزرگ را مي خواهد و چمدان هاي مادربزرگ را كه هميشه پر از تكه پارچه هاي رنگارنگ نو و روسري هاي قشنگ بود. هيچ جا بليطي نمي فروشند كه مقصدش آن خانه پر خاطره باشد. هيچكس نمي تواند پدربزرگ و مادربزرگ را به من برگرداند و خانه اي را كه فروريخته دوباره مثل گذشته بسازد. هيچكدام از آن چيزهاي كه نوستالژي كودكي هايم بود ديگر وجود ندارد. تنها چيزي كه از آن ها باقي مانده دو سنگ قبر عمودي است كه نام پدر بزرگ و مادر بزرگ روي آن حك شده. سنگ قبرهايي كه نمي دانم چرا دلم نمي آيد بروم كنارشان بنشينم و اشك بريزم و از دلتنگي هايم بگويم.

*كتل: چهارپايه كوچك چوبي كه روي آن مي نشينند

*گمج: نوعي قابلمه سفالي و عموما سبز رنگ كه در شمال كشور براي پخت و پز استفاده مي شود



نوشته شده توسط مريم نظري در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 |

ديروز بود به گمانم كه براي اولين بار ديدمش. كسي را كه در من نشسته بود! حالا مي دانم سال هاست او در من نشسته است. هر زني يكي از اين همين ها دارد كه هميشه در او نشسته است. كسي كه بهانه مي گيرد، كسي كه دلش تنگ مي شود. كسي كه دلش مي خواهد دامن قرمز بپوشد...

نوشته شده توسط مريم نظري در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 |
يك بار ديگر روز زن از راه رسيد تا براي من يادآور همه نداشته هايم در زندگي باشد. احساس امسالم هم درست مثل پارسال و سال هاي قبل از آن است. براي همين پست پارسالم را دوباره منتشر مي كنم:

«به دستهايت كه بوسه مي زنم انگار خستگي از تنم مي رود. به سختي هايي كه برايم كشيده اي كه فكر مي كنم انگار بيشتر از هرروز مديونت مي شوم مادر جان. اما انگار نگاهم جايي در آن دورها خيره مي ماند و به احساس مادرانه ات غبطه مي خورم. انگار تو از من خوشبخت تر بوده اي. احساسي را تجربه كرده اي كه نيمه پنهان و سركوب شده وجود من است. وقتي اولين تكان هايم را در رحمت احساس كردي وقتي اولين بار پستانت را به دهانم گذاشتي تا بوي شير اتاق را پر كند و ريه هاي تو را شايد هرگز به اين فكر نمي كردي كه روزي به در آغوش كشيدن دخترت حسودي ام بشود. فرصتي كه من هرگز در زندگي نداشته ام. فرصتي كه به من داده نشد تا اولين تكان هاي فرزندم را احساس كنم و از بوي شير و آروغش مست شوم. مادرانگي احساسي است كه هر سال در روز مادر بيشتر از هر روز ديگري در وجودم خانه مي كند. روزي كه كودكي نيست كه از سر شوق با انگشتانش دستانم را لمس كند. از صبح ده ها اس ام اس تبريك دريافت كرده ام. اس ام اس هايي متفاوت و زيبا اما انگار اين روز برايم يادآور همه نداشته هايم در زندگي است...»

نوشته شده توسط مريم نظري در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 |
 
مطالب قدیمی‌تر