قرار است بروي. روزي چمدان هايت را مي بندي و از زندگي مردي كه تا همين چند ماه پيش چشم اميدت به او بود بيرون مي روي. ديگران مي آيند و ژست با تجربه ها را به خود مي گيرند. ديگران مي آيند و زير گوشت نجوا مي كنند كه:هميشه راه نرفته اي هست! راست مي گويند! هميشه راهي هست كه بروي و نتيجه اش درست مثل همه راه هاي رفته ات سياه باشد، اما بازهم دنبال راه جديدي هستي تا بعد از جدايي؛ شب ها كه سرت را بر بالش مي گذاري خيالت آسوده باشد كه تو مسبب متلاشي شدن آن آشيانه نبوده اي. باورت نمي شود كه ديگر فايده اي ندارد. باورت نمي شود حريم ها شكسته و هيچ نقطه مشتركي بينتان باقي نمانده... چشمهايت را باز كن. واقعيت هرگز شنيدني نبوده، تنها درك واقعيت است كه به كمكت مي آيد. هر رابطه اي تاريخ انقضايي دارد. ادامه هيچ رابطه اي بدون تغيير امكان پذير نيست. لازمه عالم ماده تغيير و حركت است كه اگر تغييري نباشد، سكون در پيش است و سكون عين فاسد شدن است. آنهايي كه سال ها زير يك سقف زندگي مي كنند تنها تاريخ انقضايش را عقب انداخته اند. تا وقتي آن روز نرسيده مي تواني به تاخيرش بياندازي اما وقتي از راه رسيد...
وقتي معلقي ميان ماندن و رفتن و با ترديد ميان دوست داشتن و تنفر سردرگمي، لحظه اي كه فكر مي كني چطور اين خانه را بگذاري و بروي به روزهايي كه پيش رو داري فكر كن. به روزهايي كه از زندگي ات باقي مانده. شايد نشود اين زندگي را از نو ساخت اما اين حق توست كه چند روزي هم روي آسايش را به خودت ببيني. مي دانم دلت براي ايستادن جلوي سينك ظرفشويي اين خانه و شستن ظرف ها تنگ مي شود. دلت تنگ مي شود در آشپزخانه اين خانه دور خودت بچرخي و زردچوبه و نمك به غذا اضافه كني. دلت مي خواهد باز هم عطر خورش قرمه سبزي ات توي اين خانه بپيچد. روزهايي هست كه دلت مي خواهد بالا و پايين خانه ات را گردگيري كني و از فكر اينكه اين خانه ديگر خانه تو نباشد بغض مي كني... دلت براي تخت خواب مشتركت براي دعواهاي وقت و بي وقتت تنگ مي شود.
تصميم به طلاق كه بگيري ناگهان آن غول بزرگ ترديد در برابرت زانو مي زند. ناگهان نسخه مردي كه انگار عامل همه آرزوهاي سركوب شده ات است در هم پيچيده مي شود. آن وقت تو مي ماني يك زندگي جديد با مشكلاتي جديدتر. مشكلاتي كه پشت نديدن ها و بي تفاوتي هايت بزرگ و بزرگتر شده اند و حالا غولهايي شده اند كه به آساني خيال زانو زدن ندارند. با اين همه زندگي در جريان است. زود ياد مي گيري ايستادن روي پاهايت موهبتي است كه خداوند به تو عطا كرده است. خيلي زود ياد مي گيري سخت باشي و قدر زندگي دوباره ات را بداني. با همه وجودت درك مي كني تغيير جزء جدا نشدني زندگي است. تو دوباره متولد مي شوي اگرچه همه با نگاه غم آلودشان به تو تسليت مي گويند. با اين همه تولد دوباره ات را تبريك مي گويم. ايستادنت روي پاهايت مبارك!
2. روز زن را در دادگاه خانواده گذراندم. راهروهاي دادگاه پر بود از زناني كه براي طلاق توافقي آمده بودند. جالب است كه بيشتر مردها وكيل گرفته بودند اما زن ها خودشان آمده بودند. بين جمعيت شنيدم زن جواني به شوهرش مي گفت:«به عزت فاطمه زهرا به خاطر اين روز عزيز بيا همه چي رو تموم كنيم بريم!» اميدوارم گزارش خوبي از آب دربيايد.
3. گزارش امروزم در صفحه اول روزنامه درباره سقط جنين است.
4. براي گزارش فروش كليه از من تقدير شد.
نمي دانم چند نفر از شما به خيابان فرهنگ حسيني سري زده ايد. خياباني كه در چند قدمي ميدان وليعصر بيخ گوش تهراني هاست. اگر تا به حال نرفته ايد از روي حس كنجكاوي هم شده سري به آنجا بزنيد اما اگر مو به بدنتان سيخ شد تعجب نكنيد. آن جا آگهي هايي مي بيني كه صاحب كليه حتي حاضر است براي حل مشكل مالي اش، كليه اش را به قيمت 2 ميليون تومان بفروشد كه با يك ميليون تومان هديه ايثار از طرف دولت مي شود سه ميليون تومان. ايثاري كه ديگر رنگ و بوي از خودگذشتگي ندارد. آن جا آگهي فروش كليه مردان و زناني را مي بيني كه در و ديوارها را سياه كرده اند.
اين افراد حاضرند يك ماه تمام دنبال آزمايش هاي پيش از عمل باشند تا دهنده بودن آن ها ثابت شود. هزينه ها را هم اگرچه اگر روزي كليه شان را فروختند، بيمار كليوي به حسابشان مي ريزد اما در اين بن بست مالي بايد هزينه هاي سنگين آزمايش ها را هم متحمل شوند. اين همه ماجرا نيست. بعد از آنكه همه چيز براي جراحي و پيوند آماده بود، گان سبز مي پوشند و روي تخت مي خوابند تا بيهوش شوند مي روند اتاق عمل، همه مي دانند كه بيهوشي عوارض خاص خودش را دارد. آن وقت 25 سانت از بدنشان توسط تيغ بريده مي شود دو تا دنده اشان را مي شكنند تا كليه سالم خارج شود. بعد از جراحي هم بايد مدتي در بيمارستان و بعد از آن منزل تحت نظر پزشك باشند. فكر كنيد همه اين ها در ازاي چند ميليون تومان ناقابل كه حتي اگر اهل صرفه جويي باشي طي چند ماه تمام مي شود و دوباره روزهاي سياه اين فروشندگان كليه آغاز مي شود.
تاحالا كسي را ديده ايد كه فكر فروش كليه به سرش زده باشد يا شايد لحظه اي در آن بن بست هاي بي شماري كه به دليل مشكلات معيشتي گريبانگيرتان مي شود اين فكر به ذهن شما هم خطور كرده است؟ اين افراد آنقدر مايوس شده اند كه دلت مي خواهد با محبت در آغوششان بگيري و به آن ها يادآوري كني اين تنها راه نيست. خدا هست و هميشه راه نرفته اي وجود دارد. دلت مي خواهد فرياد بزني تنا مرگ است كه چاره ندارد. اما نمي دانم كسي نيست كه آن ها را آگاه كند يا دلشان نمي خواهد اميدوارتر زندگي كنند آمارها نشان مي دهد روز به روز فروش كليه به دليل فقر افزايش مي يابد.
دو سال پيش بود كه خبري تنظيم كردم درباره يكي از همكارانم كه مي خواست كليه اش بفروشد چون به دلايلي تنها زندگي مي كرد و مدتي هم بيكار شده بود. بيمه هم نبود و پس اندازي هم هم نداشت. اين خبر در 15 دي 89 منتشر شد و بازتاب رسانه اي خوبي داشت. خيلي ها كامنت گذاشتند براي كمك و نمهايتا مشكل آن خانم روزنامه نگار هم برطرف شد. اما بعد آن فروشندگان كليه را فراموش كرده بودم. توي روزهاي گذشته درگير اين موضوع بودم به عنوان سوژه اي براي گزارش!اين گزارش امروز در صفحه اول روزنامه تهران امروز چاپ شده و بازتابش تا آنسوي مرزها هم ديده شده.
سبقت عرضه بر تقاضا در بازار فروش كليه
دوباره اجتماعي نويس شدم. انگار لب اسكله ايستاد ه ام و براي سوژه هاي شهري كه با كشتي از ساحل دور مي شوند دست تكان مي دهم. برگشته ام تا حوزه هاي رها شده ام را از سر بگيرم. آسيب هاي اجتماعي و دانشگاه ها! انگار دوپينگ كرده ام. خوابم نمي بَرَد. دلم پر مي كشد دوباره برم شوش و دروازه غار؛ به مراكز نگهداري زنان خياباني سر بزنم، يا بروم خانه خورشيد و متادوني را ببينم. با كارتن خواب ها همكلام شوم و دوباره درباره كودكان كار بنوييسم. دلم پر مي كشد دوباره بروم شيرخوارگاه و يا با زنان شيشه اي روي زمين بنشينم و از غصه هايشان در زندگي بشنوم... بازهم فصل تازه اي از زندگي ام رقم خورد...
هدف ها هر چقدر هم بزرگ و آرماني باشند، هر چقدر هم براي رسيدن به آن ها تلاش كرده باشي شايد يك روز، در اوجِ رسيدن به آن ها جلوي آينه بايستي؛ به چشم هايت زل بزني و به اين فكر كني كه با مريمِ توي آينه چند چندي؟ بعد يا مجبوري براي اينكه احساس رضايت داشته باشي بازهم صداهايي را كه گاهگاهي از درون با اهدافت مخالفت مي كنند خفه كني و يا دل به دل صداها بدهي كه براي چند ساعت يا چند روز آن احساس رضايت، جايش را به نااميدي بدهد.
اولين بار، دبستان كه مي رفتم اين عبارت را از خواهرم شنيدم! «دستش توي جيب خودشه!» درباره كدام زن حرف مي زد؟ نمي دانم! فقط مي دانم مني كه خواهرانم الگوهايم در زندگي بودند يك عمر سعي كردم دستم توي جيب خودم باشد. اما بعضي هدف ها توي زندگي زمان ندارند. وقتي به آن ها برسي تازه بايد براي داشتنشان تلاش كني و اين از آن هدف ها بود. وقتي دانشگاه قبول شدم سراغ يك نشريه محلي رفتم و تجربه اولين دستمزدم با مطبوعات اهواز رقم خورد. از آن زمان تا امروز، چه در شركت هاي خصوصي، چه در بيمارستان ميلاد و چه در چندين روزنامه اي كه در آن كار كرده ام؛ هر روز سعي كردم دستم توي جيب خودم باشد. روزهايي بوده كه خسته شده ام. احساس كرده ام دنيا دارد روي سرم آوار مي شود. كم آورده ام و حتي گوشه اي نشسته ام و براي مشكلات كوچك و خنده دار گريه كرده ام. اما براي حفظ موقعيت اجتماعي ام و از همه مهم تر حفظ هدفم كه همچنان دستم را توي جيب خودم نگه دارم، فرداي آن روز پر انرژي تر از هر روز از خواب بيدار شده ام...
سال هاي زيادي از زندگي ام را صرف چيزهايي كردم كه نمي خواستم. من نمي خواستم يك زن خانه دار باشم كه موقعيت اجتماعي ندارد. نمي خواستم كنج خانه بنشينم و چشمم به دست مردي باشد كه اختيارْدارم است. نمي خواستم به نظر ناتوان بيايم. نمي خواستم مثل ديگران باشم و مانند آن ها زندگي كنم.
امروز اما بي آنكه جلوي آينه به خودم زل بزنم آن احساس لعنتي رضايت از وجودم رخت بربست. رفته بودم از سوپر ماركتِ نزديك روزنامه آب معدني بخرم؛ جلوي سوپرماركت زن جواني كه ترك موتور نشسته بود، تا پياده شد به جوانِ موتورسوار گفت: «پول بده؛ خرجي امروزو تو خونه جا گذاشتم!» انگار جوان در نگاهم تغيير كرد و بالغ شد! مرد دستش را با يك دو هزار توماني از جيبش بيرون آورد و به زنش داد. چيزي در دلم خالي شد. احساس كردم وسعت اين جاي خالي خيلي بزرگتر از آن است كه با چندساعت بدون رضايت زندگي كردن، پر شود. احساس كردم تمام راه هاي رفته ام را بايد مرور كنم. از ظهر تا حالا دست هايم را توي جيب هايم فرو نكرده ام. ديگر دلم نمي خواهد دستم توي جيب خودم باشد...
مي خواستم حرف بزنم. چيزي مثل يك گره توي گلويم جا خوش كرده بود. نه شبيه بغض هايي بود كه راه صدا را مي بندد و نه شبيه گلو درد هايي كه هر چند وقت يكبار جايي جز لوزه هاي من را براي زندگي نمي يابد. چند روزي بود كه انگار احساس رضايت از زندگي از اتاقم رخت بر بسته بود. هر طرف را كه نگاه مي كردم يكي از غصه هايم مثل يك فيلم پخش مي شد. اما همه چيز از يادداشتي شروع شد كه آزاده محمد نژاد دوست دوران راهنمايي ام در دفتر خاطراتم نوشته بود. يادداشتي كه با شعري پايان مي يافت. داشتم جعبه خاطراتم را زير و رو مي كردم كه چشمم به دفتر خاطرات دوران راهنمايي ام افتاد. همين كه دفتر را باز كردم اين عبارات پيدا شدند: «سهم من از زندگي شايد پشت بامي بند رختي جوي آبي است...» اگرچه اين شعر را بارها و در نوشتارهاي متفاوتي خوانده بودم اما آن لحظه تلنگري بود تا من به سهمم از زندگي فكر كنم. اولش مي خواستم با صميمي ترين دوستم درباره سهمم از زندگي حرف بزنم اما او آنقدر از دادگاهي كه چند روز ديگر برايش تشكيل مي شود حرف زد و از فردي كه اكانت فيس بوكش را هك كرده؛ كه ترجيح دادم ساكت بمانم و فقط گوش كنم. يكي ديگر از دوستانم كه چند ماهي مي شود از روزنامه استعفا داده هم گاهگاهي حرف هايم را مي شنيد. اتفاقا قرار بود با هم مكالمه اي طولاني داشته باشيم. زنگ كه زد از هر دري گفتيم. از علايق مشتركمان بيشتر از هر چيزي حرف زديم اما شرايط مناسب نبود تا من از چيزي حرف بزنم كه خودم هم جوابش را نمي دانم.
وقتي رسيدم خانه خواهرم داشت با دوستش مي رفت بيرون و فرصتي براي حرف زدن با او پيدا نكردم. مامانم هم مشغول تدارك ديدن غذا براي برادرم بود كه قرار بود تا يك ساعت ديگر از راه برسد.
توي دانشگاه هم مجالي نماند تا با دوست دانشگاهي ام حرف بزنم .براي شام مهمان داشت و مي خواست زودتر به خانه برسد. اين بود كه زود خداحافظي كردم و قدم زنان زير باران به سهمم از اين زندگي فكر كردم. فكر كردم شايد «كسي كه فكر مي كنم رفيق نيمه راه نيست» حرفهايم را بشنود اما همين كه شروع كردم به حرف زدن حرفم را قطع كرد و چيزي درباره منظره روبه رو گفت. بعد هم گويا بحثي درباره ماموريت آدمها در زندگي را شروع كرد كه حتي يك كلمه اش را هم گوش نكردم. چند جمله ساده كه از صبح ديروز مي خواستم بگويم توي گلويم به گرهي تبديل شده بود كه داشت آزارم مي داد. اصلا سهمم از زندگي ديگر مهم نبود. مهم آدم هايي بودند كه نمي خواستند مرا بشنوند.
پي نوشت 1: ننوشتم كه بخوانيد. نوشتم كه آن احساس عدم رضايت لعنتي در من رشد نكند!
پي نوشت 2: چهره آزاده محمدنژاد را به ياد دارم. هر كجا هست خدايا به سلامت دارش...
پي نوشت 3: شب وقتي روي تختم دراز كشيده بودم به سهمم از زندگي فكر كردم. حالا مي دانم سهمم را در زندگي كنار گذاشته اند اين من هستم كه براي گرفتنش بايد خيز بيشتري بردارم...
اما همين كه فكر مي كني مي تواني عمرت را توي اين كار نگذاري تازه يادت مي آيد چقدر عاشق اين كاري! يادت مي آيد چه روزهاي سختي را در اين كار گذرانده اي. چه اوج و حضيض هايي را ديده اي. ياد توقيف ها مي افتي و تعديل ها. ياد ديركرد حقوق مي افتي و پرداخت نشدن حق التحريرها. ياد چند سالي مي افتي كه بدون بيمه كار كرده اي و تنها عشق به اين كار تو را سرپا نگه داشته است...
اعتراف مي كنم مي ترسم. از اينكه روزي روزنامه نگار نباشم مي ترسم. ب اين كار عادت كرده ام. به اتفاقات عجيب و غريبي كه خصلت اين كار است عادت كرده ام. شايد اگر چند سال قبل بود راحت تر ريسك مي كردم و آسانتر از اين كار بيرون مي آمدم. اما امروز به قول سهراب -كه مي گفت: ليك پاهايم در قير شب است- احساس مي كنم پاهايم در قير روزنامه نگاري گير كرده است. سخت باشد يا آسان، بايد عادت كنم عادت ها را كنار بگذارم و برم توي دل ترس. اين روزها اين جمله از ژان ژاك روسو از كتاب «اميل» مدام توي گوشم زنگ مي زند: اميل را عادت دهيد كه عادت نكند.
1.توي چشمهايت كه نگاه مي كنم انگار چشم در چشم كودكي هايت توي كوچه پس كوچه هاي محله قديمي ات دوخته ام. انگار مرا با خود مي بري به آن روزها كه تب بلوغ تو را فرا گرفته بود و مهمانم مي كني به آن روزها كه مادر، چشم به راهت براي رسيدن به خانه بود. انگار مادري را مي بينم كه حالا ديگر نيست و محبتي مادرانه را احساس مي كنم كه تنها يادي از آن باقي مانده و گرمايي در دل. انگار همه تنهايي هايت را بعد از رفتن مادر لمس مي كنم و دلم با دلتنگي هايت مي گيرد. انگار آرام آرام با اشك هايي كه سال هاست جاري نشده چشمهاي من هم اشكي مي شود.
2.عيد امسال مثل همه عيدهاي ديگر آمد اما مثل همه عيدهاي ديگر تمام نشد. عيد امسال آغازي بود تا به چشم خويش ببينم روزها مي توانند تمام نشوند. احساسي كه مي توان با آن زمان و همه محدوديت هايش را دور زد. اين روزها مي دانم همه روزها مي توانند عيد باشند اگر با جريان زندگي همراه شوي.
پي نوشت1: پانزده روز پيش همين كه سال كهنه فرار را بر قرار ترجيح داد انگار باري سنگين از شانه هاي من برداشته شد.
پي نوشت 2: نخستين تصادف زندگي ام حدود 2 ميليون تومان برايم آب خورد. شايد به گفته افسر راهنمايي و رانندگي نحسي 13 بود اما تجربه اي ارزشمند برايم به ارمغان آورد.
حرف از عشق و عاشقی نیست. حرف از دلتنگی است. شاید عقب افتادن بیمه ماشینم و جیب های خالی من باشد که روی دلم باد کرده یا شاید کار کردن توی حوزه ای که دوستش ندارم. شاید هم 5 کیلویی که توی ماه های گذشته اضافه کرده ام! همه این ها با خیلی چیزهای دیگر که مشابه این هاست یک طرف طناب را می کشند و مریمی خسته به تنهایی طرف دیگر طناب را...
دلم میخواهد خیلی چیزها را این جا بنویسم. همه آن چیزهایی که یا گفتنشان سخت است و یا چون کسی نیست که شخصی ترین احساساتت را با کلمات قشنگ تحویلش بدهی، این کلمات یک گوشه از ذهنت همین طور بی صاحب افتاده اند تا یکی از راه برسد و برشان دارد بتکاند یا شاید با گوشه لباسش پاکشان کند. کاش می شد می نوشتم و کسی می خواند. این مرض انتشار از همان بچگی توی جانم بود. از همان روزهایی که دهانم چفت و بست نداست و همه چیز را رسانه ای می کردم! حالا هم تا ننویسم و منتشر نشود آرام نمی شوم. امااین حرف ها حرف های نوشتنی نیست. پای مردم که وسط بیاید آبرو پررنگ می شود و ملاحظه کاری جان می گیرد.
حالا من مانده ام و ملاحظه کاری. من مانده ام یک دنیا رقبای قد و نیمقد که طرف دیگر طناب را می کشند اما کور خوانده اند هنوز پا برجاتر از آنم که اسم بازنده رویم بگذارند...
پيش از اين چادري نبودم. چادر را انتخاب كردم و اين انتخاب به بسياري از تلاطم هاي دروني من پايان داد. حالا آنقدر دوستش دارم كه انگار سال هاست چادري بوده ام. اما روزي كه با چادر پا به تحريريه روزنامه گذاشتم با خودم فكر مي كردم كه «مريم!تو تصميمت را گرفته اي! به عكس العمل ها لبخند بزن و از كنارشان بگذر! »
همين هم شد. نه شوخي هاي همكاران در من تاثير گذاشت و نه حتي بي احترامي هايي كه من شد. خوب باشد يا بد، دست همه لجبازها را از پشت بسته ام. اين روزها اما چيزي در ذهنم باد كرده است. چيزي كه هنوز هم دلم نمي خواد بپذيرمش.
به كودكي هايم كه نگاه مي كنم، روياي روزنامه نگار شدن از سر و رويش مي بارد. كوچك كه بودم انديشيدن را دوست داشتم. درست مثل تجربه آهان در گشتالت گرايان، هر چيزي كه پاهايم براي رفتن به سويش قدم بر مي داشت بايد پيش از آن برايم دروني مي شد. همين بود كه روزنامه نگاري را هم دوست داشتم آخر اين شغل برايم پيوندي ناگسستني با انديشيدن داشت. اين روزها اما نگاهم به مطبوعات عوض شده است. اگرچه به واسطه چادر بر سر گذاشتن از حلقه دوستي برخي دوستان حذف شده ام، اگرچه به خاطر انتخابي شخصي كه ضرري هم براي ديگران ندارد توهين شنيدم اما هنوز دلم نمي خواهد باور كنم اين بازخورد برخي روزنامه نگاران ايراني بوده است. روزنامه نگاراني كه روشنفكري را معادل برهنگي مي دانند. نگاهشان به آدمها و به باورها درست مثل نگاهشان به اتفاقات سياسي اين مملكت است. همه آنچه از روزنامه نگاري مي دانند چند ساعتي از روز نشستن پشت كامپيوتر در تحريريه، خواندن اخبار روز و كوبيدن فلان جناح است. نوشتني كه با غليان احساس آغاز مي شود نتيجه اش سياهي نيمي از صفحه است. پاي حرف كه در ميان باشد ساعت ها از آزادي سخن مي گويند و حق انتخاب، وقت عمل اما، به انتخاب ديگران احترام نمي گذارند.
مي دانيد ما در حلقه اي گرفتار شده ايم كه انگار راهي براي رهايي از آن نيست مگر آنكه خود بخواهيم. فرهنگ غالب به ما مي گويد دين به دردت نمي خورد، سنت ها را هم كه خط خطي كرده ايم. آن وقت ما مانده ايم و زندگي بي برنامه اي كه در دراز مدت ما را به مرز بحران كشانده است. براي آنكه نشان بدهيم روشنفكريم از چيزهايي كه دوست نداريم سخن مي گوييم و به باورهاي آن هايي ساز مخالف مي زنند توهين مي كنيم. مي خواهيم صداي آن هايي كه مثل ما نيستند خفه شود، اما هرجا صداي ما را خفه كردند، براي آزادي فرياد مي كشيم. اين روزها نه تنها تعجب نمي كنم كه مردم روزنامه نمي خوانند، بلكه حتي از خريد روزنامه هم پشيمانشان مي كنم.
درست مثل سربازی که در گیر و دار همزیستی مسالمت آمیز با گلوله و خمپاره، زمزمه های صلح فرماندهان را شنیده بود، معلق بودم میان ماندن در میدان جنگ و بازگشت به خانه! از جنگیدن خسته شده بودم. به درونم که نگاه می کردم دلم می خواست ردای جنگجویی را از تنم بیرون بیاورم، ببوسم و به کناری بگذارم. اما واقعیت این بود که به جنگیدن عادت کرده بودم! عادت کرده بودم به باورهای مردسالارانه این سرزمین انتقاد کنم. عادت کرده بودم سکوت نکنم و همیشه صدای اعتراضم را در حمایت از زنانی که برای زن بودنشان کنار گذاشته شده اند بالا ببرم. اما حالا چند روزی است که خودِ خسته ام را راحت گذاشته ام. دستانم را به نشانه تسلیم بالا برده ام. می خواهم صلح کنم. با تمام این باورهایی که آزارم می دهند. من به تنهایی نمی توانم با این باورها بجنگم. شانه های من برای تحمل این بار ضعیفند.من ناجی نیستم. سوء تفاهم شده بود که بیشتر از سهمم جلو می رفتم. فراموش کرده بودم که قرار است تنها خاک خشک را ترکنم و منتظر بمانم تا باد دانه نیلوفری با خود بیاورد. من می خواستم هنوز این خاک تر نشده در میان باغی از گل قدم بردارم.
این روزها بیشتر از همیشه به خودم فکر میکنم و به انتخاب های نادرستم در زندگی. این روزها به سهمم از زندگی فکر میکنم. این روزها خدا را می خوانم و از او می خواهم که بهترین ها را روزی ام کند. این روزها آرامترم و بیشتر از همیشه انرژی دارم. دیگر جنگی نیست که از من انرژی بگیرد.
باورم نمی شود که این قدر تغییر کرده باشم. نه از شور و هیجاناتی که همه عمر مرا دربر گرفته بود خبری هست و نه از بلندپروازی هایی که به شوقشان تا صبح بیدار میماندم! تغییر از سر و رویم می بارد این روزها.
بزرگ شده ام! همان بزرگ شدنی که روزی رویای کودکی هایم بود اما حالا دیگر خوشایند نیست. دیروز ۳۰ ساله شدم. امسال بیشتر از هر سال تبریک تولد دریافت کردم. امسال بیشتر از هر سال کادو گرفتم. امسال بیشتر از هر سال این احساس با من بود که آدم هایی از تولد و بودن من خوشحالند.
دهه ۲۰ زندگی ام را حرام کردم. راه هایی را رفتم که خیلی ها رفته بودند و آخرش دست از پا درازتر برگشته بودند! حالا که تمام شده برایم از این ۱۰ سال، کوله باری از تجربه مانده است و لبخندی بر لب. سن فقط یک عدد است. این همان عبارتی است که سال ها به زنانی که از زود گذشتن عمر، از چین های ابرو و لب گله می کردند گفته ام اما وقتی همیشه برای دیگران اتفاق می افتاد باور نمی کردم روزی برای من هم رخ بدهد. سن فقط یک عدد نیست. وقتی یک سال بزرگتر می شوی یک سال بیشتر می فهمی. یک سال بیشتر توقعاتت برآورده نشده. یک سال بیشتر رنج و شادی دیده ای. یک سال بیشتر به انسان ها عشق ورزیده ای و یک سال بیشتر نفس کشیده ای. اعضا و جوارحت یک سال بیشتر جور تو را کشیده اند!
با اینکه از خودم دور می دیدمش ناگهان از راه رسید و دیوار انکارم را فرو ریخت. برای من هم اتفاق افتاد. من ۳۰ ساله شدم. همیشه از ۳۰ سالگی ترس داشتم اما یکی دو روز پیش از سالروز تولدم آرامشی بی سابقه مرا در بر گرفت. آرامشی درونی که لذت استقبال از بهترین دهه زندگی ام را دوچندان کرد. دوسالی می شود که برای به ثمر نشستن آرزوهایم در این دهه خیز برداشته ام. می دانم این دهه که به پایان برسد نخواهم گفت تنها برایم کوله باری از تجربه باقی مانده و لبخندی بر لب. ۴۰ ساله که بشوم نمی گویم دهه ۳۰ زندگی ام را حرام کردم...
پی نوشت ۱: نمی خواهم خوشحالی ام از همه تبریک ها را نادیده بگیرم اما مونا قاسمیان و محبوبه حسین زاده که از هند تماس گرفتند حسابی غافلگیرم کردند. همکارانم در سرویس شهری تهران امروز هم حسابی خجالتم دادند.
پی نوشت ۲: بوسه خواهرزاده کوچکم پارسا، شیرین ترین هدیه ای بود که امسال گرفتم. بی آنکه از او بخواهم دستانش را باز کرد و به آغوشم که رسید مرا بوسید...
بعضي وقت ها همه چيز آنقدر سر جاي خودش است كه فكر مي كني توفان هم تكانت نمي دهد اما ناگهان يك لكه كوچك روي شيشه عينكت آنقدر تو را به هم مي ريزد كه احساس مي كني دوست داري همه داشته هايت را خط خطي كني، يك گوشه بنشيني و به نداشته هايت بيانديشي. بعضي وقت ها ناراضي ام. از زمين و زمان گله دارم و بيشتر از همه از خودم. بعضي وقت ها خودم را هزاران بار در طول روز دار مي زنم و براي تصميم هاي نادرستي كه در شش سال گذشته گرفته ام محاكمه مي كنم. براي فرصت هايي كه از دست رفته است براي دادن فرصت هاي چندباره به آدمهايي كه حتي ارزشش را نداشته اند. بي حوصله ام. انگار درست بين دو پيكان ايستاده ام كه يكي شرق را نشان مي دهد و يكي غرب را. امروز اثري از مريم خندان هميشگي نيست. امروز اثري از اميدواري ها نيست. اصلا دوست ندارم پايم را روي زانوانم بگذارم و ياعلي گويان بلند شوم. امروز از آن روزهايي است كه بايد توي تقويم به آن رنگ قهوه اي زد. انگار هاله اي از رنگ تيره امروز را فرا گرفته است. ترديدها كه مي آيند حوصله مي رود. انگار دو پادشاهند كه در يك اقليم نمي گنجند. صبح امروز همه چيز سر جاي خودش بود. حالا هيچ چيز سر جاي خودش نيست جز اين لكه لعنتي روي شيشه عينكم كه انگار نذر دارد پاك نشود!
بايد خودم را ببرم خانه
بايد ببرم صورتش را بشويم
ببرم دراز بكشد
دلداري اش بدهم كه فكر نكند
بگويم كه مي گذرد
كه غصه نخورد
بايد خودم را ببرم بخوابد
من خسته است
(عليرضا روشن)
روزهايي توي زندگي هست كه قرار نيست شاد باشي. روزهايي مثل امروز كه صبح با انرژي از خواب بيدار مي شوي. آماده مي شوي و از پله ها كه پايين مي آيي فكر مي كني موبايلت را جا گذاشته اي اما با دست زدن به جيبت مي فهمي همه چيز سر جاي خودش است! اولين اتوبوس بي آرتي كه از راه مي رسد مي بيني همه صندلي ها خالي هستند و همه چراغ هاي قرمز سر راهت سبز مي شوند. توي دانشگاه كنار آسانسور هيچكس نايستاده و آسانسور عدد صفر را نشان مي دهد. همان لحظه در را باز مي كني و زودتر از استاد به كلاس مي رسي. استاد كه مي آيد درست دست مي گذارد روي همان موضوعي كه ديروز درباره اش گزارش نوشته اي و كلي درباره اش خوانده اي و اطلاعات داري و وقتي توي بحث شركت مي كني اسمت را مي پرسد و مي گويد:«اين درس را با 20 پاس مي كني!» بين دو كلاست به حساب يكي از دوستانت حق التحريرش را واريز مي كني! چون تهران نيست و فوري به پول نياز دارد. ظهر زودتر از هميشه كلاس تمام مي شود. همكلاسي ات براي رفتن به خانه مادربزرگش، بايد درست از جلوي در روزنامه رد شود و با اصرار تو را با خودش مي برد. به روزنامه كه مي رسي يادت مي آيد قرار بوده ميزهاي چند سرويس تغيير كند. جاي تو هم تغيير كرده اما به هر حال خيلي فرقي با جاي قبلي ات ندارد. شايد چون نزديك پنجره است از جاي قبلي بهتر هم باشد. همه جا شلوغ است و سر و صدا... سرويس فرهنگي كه تازه با سرويس اجتماعي همسايه شده اند سرو صدا مي كنند و تو هي تمركزت را از دست مي دهي. همان موقع اس ام اس برايت مي آيد كه «برام پول نفرستادي؟» و وقتي زنگ مي زني تازه مي فهمي شماره كارت اشتباه بوده! حالا يك دختر تنها آن طرف كشور بي پول مانده. كارت عابربانكت را برمي داري تا فورا به شماره كارت جديد، پول كارت به كارت كني و چند دقيقه از روزنامه بيرون مي روي. عابربانك ها خرابند! سيستم قطع است. آخري پول هم مي دهد اما انتقال وجهش هايد شده و كار نمي كند! زنگ مي زني به خواهرت آن طرف شهر تا براي دوستت پول بفرستد و بر مي گردي روزنامه...
همان موقع رييست سراغ مطالب صفحه را مي گيرد! هول شده اي! تند تند خبرها را تنظيم مي كني. عكس ها را مي گذاري و او هي مي پرسد چرا نمي روي صفحه را ببندي؟ آخر كار بلند مي شود و مي رود صفحه را خودش مي بندد. قبل از رفتن جلوي برادرش كه آمده به او سر بزند هم غر مي زند و خطاب به تو عبارتي مي گويد كه شايد از كوره در بروي. اما سكوت مي كني و حتي نگاهش نمي كني...
رييست مي آيد پايين. نگاهش كه مي كني آنقدر ناراحت است دلت برايش مي سوزد. صفحه را مي دهد به تو و مي گويد:«بخون و ردش كن!» دلت نمي خواهد حرفش را گوش كني. جاي دوري نمي روم توي همين روزنامه هيچكس را سراغ ندارم كه وقتي صفحه دير مي شود موضوع را شخصي كند! دلت مي خواهد بگويي:«دوست ندارم حرفت را گوش كنم. دلم نمي خواهد امروز حتي با من حرف بزني...» اما نمي گويي... انگار صبح دير بيدار شده اي انگار هميشه توي اتووس ها سرپا ايستاده اي و همه چراغ ها جلوي راهت قرمز بوده اند. انگار بعد از استاد به كلاس رسيده اي و استاد راهت نداده! انگار همه انگاره هايت از امروز را توي هاله اي سياه پيچيده اند...
پ ن: مي دونم كه آدم خوبي هستي هميشه هم گفتم! واسه همين ازت انتظار ندارم!
اصالت ايراني دغدغه جديد وزير علوم در صفحه نخست تهران امروز و بخش دوم در صفحه 8