ایمیلی را که از آن سر دنیا برایم فرستاده باز می کنم. آخرین تصویری که از او در ذهن دارم زنی با لبهای غنچه شده است که دود سیگار را حلقه حلقه از دهان بیرون می دهد. تصویری که زیر نور کم لامپ های کافه، حالا به نظرم سیاه و سفید می آید. تصویر زنی که قرار است صبح فردا جنینش را سقط کند، دوباره جان می گیرد و بوی سیگارش در مشامم می پیچد. خاطره محو و گنگ من اما هیچ شباهتی به عکس هایی که برایم فرستاده است ندارد. عکسی از زنی که چتر رنگارنگی در دست دارد و زیر باران در کنار رودخانه خیره به لنز دوربین غرق لبخند است یا تصویری از او و سگ کوچکش که در آلاچیقی در آغوش او آرام گرفته است... به آن سر دنیا فکر می کنم. به گوشه و کنار دنیا و یاد پسرجوانی می افتم که در تاکسی به دوستش می گفت: هر جایی بریم بهتر از این جهنمه!
ایمیل بعدی را که باز می کنم یادم می آید هرجایی بهتر از اینجا نیست. یکی از دوستان عکاسم چند عکس از بچه های یمنی برایم فرستاده است. عکس هایی که کودکان یمنی را وقت خواب نشان می دهد. سه کودک در یک عکس روی ملحفه ای گلدار خوابیده اند و دستانشان را روی گوش هایشان گذاشته اند. زیر عکس نوشته شده: صدای انفجار و بمباران شهرها توسط جنگنده‌های سعودی در شب‌ها، کودکان یمنی را دچار اضطراب شدید کرده است؛ به‌گونه‌ای که مجبورند برای خوابیدن دستان خود را بر روی گوش خود نگه دارند.
دختربچه ای که از همه به لنزدوربین نزدیکتر است پیراهن و شلوارک صورتی به تن دارد و به خوابی عمیق فرورفته است. پیراهنش کنار رفته و شکمش معلوم است. انگار از آن سوی قاب دوربین صدای نفس های کودکانه اش را می شنوم و گرمای تنش را احساس میکنم. انگار بیدار می شود و به آغوشم پناه می آورد. کسی چه می داند شاید لحظه ای بعد از این عکس، بازهم جنگنده های سعودی خواب او را آشفته کرده باشند.

کودکان! کودکان آسیب پذیر دنیای ما که با یک تصمیم آدم بزرگ ها، با یک امضا با یک رویا، سرنوشتشان عوض می شود. آدم بزرگ ها تصمیم می گیرند که آن ها باشند یا نباشند. تصمیم می گیرند بمیرند یا زنده بمانند. تصمیم می گیرند یا صدای توپ و تانک و با وحشت مرگ، وحشت تنها ماندن زندگی کنند یا مثل سگی در آن سر دنیا امنیتشان به راه باشد و در آغوشی امن آرام بگیرند.

این سر دنیا یا آن سر دنیا؛ کودکان همیشه اسیر دستان ما بوده اند و بس! زمستان گذشته بود که با دوستی در خیابان قدم می زدم دوستی که حاضر نبود از دختربچه ای که از سرما می لرزید سه بسته دستمال کاغذی باقیمانده را بخرد تا دخترک بتواند به خانه برگردد. ساعت از 10 شب گذشته بود. وقت آن رسیده بود که سرکرده باند بیاید دنبالش اما سه بسته دستمال کاغذی دخترک باقی مانده بود. دوستم می گفت این کار ریختن پول در جیب سرکرده باند است. قبول دارم که مشاغل سیاه زیر سایه دلسوزی ها جان می گیرند و رشد می کنندو دل هایی که از فریب و دروغ می سوزد، دستانی را به جیب می برد تا کودکان بیشتری به بردگی گرفته شوند. اما لامذهب ها پاهای یخ زده و شانه هایی که از سرما می لرزد هم فریب است؟ حس لامسه دخترک وقتی سوز سرما به استخوان هایش می زند هم دروغ است؟

نوشته شده توسط مريم نظري در یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۴ |
آدمها آنطور که می نمایند نیستند. قدیم تر ها گمان می کردم آدم های بد فیلم ها ترکیبی اغراق شده از خودخواهی و بی رحمی هستند که ساخته و پرداخته ذهن خیال پرداز نویسنده فیلمنامه اند اما آدم های بد روزگار من روی فیلمنامه ها را هم سفید کرده اند. با این همه آرامم هیچگاه به این اندازه سایه خداوند را بر سرم احساس نکرده بودم. خدا با من است و همین باعث ترسی از بنده هایش در دل نداشته باشم.

نوشته شده توسط مريم نظري در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ |

احساس خواننده ای را دارم که یک روز صبح که از خواب بیدار میشود دیگر نمی تواند بخواند. یا حتی دونده ای که به خاطر سقوط از بلندی در یک لحظه قطع نخاع شده و دیگر نمیتواند بدود. برای مردم فرقی نمی کند شاید لحظه ای بایستند و ناراحتی کنند اما سرعت زندگی ماشینی آن ها را خیلی زود هم از خواننده بی صدا دور می کند و هم از دونده ای که قادر به دویدن نیست. ماه هاست که نوشتن را دوست ندارم. بیشتر از آنکه بخواهم بنویسم و ابراز فضل کنم دوست دارم بخوانم و گوش کنم. این روزها احساس می کنم قدرت نوشتن را از دست داده ام. دیگر نمی توانم ذره ذره یک احساس را در ده ها سطر توصیف کنم. بیشتر از همه خودم ضرر کرده ام، همانطور که کسی به از کارافتادگی خواننده و دونده داستان ما فکر نمی کند؛ همانطور که خواننده های دیگر می خوانند، آلبوم های جدید منتشر می شود و دوندگان جدید به المپیک می روند؛  هزاران انسان دیگر که غصه مردمشان را می خورند هر روز دست به قلم می برند و می نویسندو تنها کسی که این وسط ضرر میکند من هستم و بس. احساس می کنم اقیانوسی هستم از داده ها اما عمق ندارم.

نوشته شده توسط مريم نظري در سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ |

خطر کرده ام. درست مثل روزهایی که از دبستان تا خانه به دور از چشم مادر روی جدول می دویدم و سعی می کردم تعادلم را حفظ کنم. با هر بار قدم برداشتن معلوم نبود پاشنه پایم درست روی جدول فرود آید و من بتوانم تعادلم را حفظ کنم. اما هنوز مزه ثبات قدم قبلی را نچشیده قدم بعدی را برمی داشتم و می دویدم. می دویدم تا از مهارتم در حفظ تعادل وقت دویدن روی جدول لذت ببرم. آن روزها نه به افتادن بر زمین فکر می کردم و نه به پیچ خوردگی و شکستگی پا. 

دو روز است که آمده ام روزنامه اعتماد. از تهران امروز استعفا دادم. انتخاب کردم که در فضای متفاوتی کار کنم. قدم برداشتم بی آنکه بدانم سطحی محکم زیر پایم هست یا نه! تا چه پیش آید...

نوشته شده توسط مريم نظري در یکشنبه پنجم آبان ۱۳۹۲ |
 
اين نيز بگذرد...

نوشته شده توسط مريم نظري در یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲ |
1. وقتي استادهايم سر كلاس هاي درس از جامعه مي گويند انگار پرنده اي در قفسه سينه ام پرواز مي كند. دلم مي خواهد نه از چك هاي ماشين خبري باشد و نه قسط هاي ماهيانه. دلم مي خواهد دانشجوي دانشگاه آزاد نباشم تا به جاي كار اجباري، پشت ميز مطالعه ام بنشينم و تند تند كتابهايي كه دوست را بخوانم.

زمان امتحاناتم دارد نزديك مي شود. براي يكي دوتا از درس هايم عزا گرفته ام. درس هايي كه كلاس هايشان را يكي در ميان رفته ام و فرجه اي هم تا امتحانشان باقي نمانده است.

2. صادقانه اگر بخواهم بگويم؛ بايد بگويم از تو بدم مي آيد. قرار نيست من همه دنيا و آدم هاي درونش را ببخشم. قرار نيست من قهرمان بخشندگي بر روي زمين باشم. من همينم گاهي مهربان و گاهي كينه اي! اما تو وقتي خشمگين مي شوي وقتي مي خواهي همه قيمت جريحه دار شدن غرور تو را بپردازند وقتي مي خواهي كسي كه دست رد به سينه ات زده را بسوزاني و خاكستر كني، شبيه هيولايي مي شوي كه گاهي مي گويم كاش نبودي!‌ صادقانه اگر بخواهم بگويم بايد بگويم دوستت كه ندارم هيچ؛ از تو بدم هم مي آيد. دلم براي خانواده ات مي سوزد و براي كسي كه دلش به تو گرم است كه سقف زندگي مشتركت را پابرجا نگه داشته اي! هرچند دوستي اي بين ما نيست اما به اندازه يك آدم از راه دور، هم نمي توانم از بدم نيايد!

نوشته شده توسط مريم نظري در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ |

دلم براي رشت تنگ شده است. براي آنكه توي ايوان خانه دراز بكشم و هواي گرم و شرجي تابستانش را نفس بكشم و بين شمعداني هاي سرخ و صورتي مادربزرگ گم شوم. دلم براي ديدن حشره هاي كوچك و جورواجور عجيب و غريب در باغچه خانه كه در هيچ جاي ديگري نظيرش را نديده ام لك زده. دلم براي نورپردازي شبانه مجسمه چهارراه گلسار لك زده. دلم براي ديدن پيرزن همسايه كه روسري اش را بالاي سرش گره زده و روي كَتَلي* سر كوچه نشسته و به رهگذران خيره شده تنگ شده. دلم مي خواهد مثل كودكي هايم كه هر تابستان به رشت مي رفتيم كه مهمان خانه پدربزرگ باشيم، پابرهنه در شاليزارها بدوم و باد لابه لاي موهايم برقصد. دلم مي خواهد از درخت سيب و آلوچه بالا بروم. دنبال بوقلمون ها بدوم و مزه فسنجاني كه  مادربزرگ در گَمَج* پخته را زير دندانم احساس كنم. دلم مي خواهد بروم خانه خاله و دايي و با وروجك هايش درست مثل كودكي هايمان برويم لب رودخانه و بازي كنيم. دلم مي خواهد بروم به آن سال ها. به آن سال هايي كه حالا ديگر خيلي دور از دسترس است. پدربزرگ كه مُرد ديگر نه از احساس تعلق به شاليزار چيزي باقي ماند و نه ديگر كسي درختان آلوچه و سيب و انجير را هرس شده ديد. مادربزرگ از غم دوري پدربزرگ مريض و زمينگير شد. مادربزرگ را از شمعداني ها و بوقلمون هايش جدا كردند. شمعداني ها خشكيدند. مادربزرگ آمد خانه بچه هايش. يك ماه خانه دختر بزرگتر و يك ماه خانه دختر كوچكتر. يك ماه هم خانه تنها پسرش و به اين ترتيب چهار فصل مادربزرگ هم گذشت. حالا ده سالي مي شود كه ديگر مادر بزرگ هم نيست. وروجك ههاي خاله هم يكي يكي عروس و داماد شدند و رفتند سر خانه و زندگي خودشان. شايد به همين دليل است كه چهار سال است پايم را رشت نگذاشته ام. چهار سال است قيد شمعداني و آلوچه را زده ام. چهار سال است سرزمين مادري ام را نديده ام. ديشب خواب شاليزار را ديدم. من بودم و دخترخاله هايم. دور از چشم مادرهايمان پابرهنه در شاليزار مي دويديم. دلم تنگ شده. دلم خانه پدربزرگ را مي خواهد و چمدان هاي مادربزرگ را كه هميشه پر از تكه پارچه هاي رنگارنگ نو و روسري هاي قشنگ بود. هيچ جا بليطي نمي فروشند كه مقصدش آن خانه پر خاطره باشد. هيچكس نمي تواند پدربزرگ و مادربزرگ را به من برگرداند و خانه اي را كه فروريخته دوباره مثل گذشته بسازد. هيچكدام از آن چيزهاي كه نوستالژي كودكي هايم بود ديگر وجود ندارد. تنها چيزي كه از آن ها باقي مانده دو سنگ قبر عمودي است كه نام پدر بزرگ و مادر بزرگ روي آن حك شده. سنگ قبرهايي كه نمي دانم چرا دلم نمي آيد بروم كنارشان بنشينم و اشك بريزم و از دلتنگي هايم بگويم.

*كتل: چهارپايه كوچك چوبي كه روي آن مي نشينند

*گمج: نوعي قابلمه سفالي و عموما سبز رنگ كه در شمال كشور براي پخت و پز استفاده مي شود



نوشته شده توسط مريم نظري در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ |

ديروز بود به گمانم كه براي اولين بار ديدمش. كسي را كه در من نشسته بود! حالا مي دانم سال هاست او در من نشسته است. هر زني يكي از اين همين ها دارد كه هميشه در او نشسته است. كسي كه بهانه مي گيرد، كسي كه دلش تنگ مي شود. كسي كه دلش مي خواهد دامن قرمز بپوشد...

نوشته شده توسط مريم نظري در جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ |
يك بار ديگر روز زن از راه رسيد تا براي من يادآور همه نداشته هايم در زندگي باشد. احساس امسالم هم درست مثل پارسال و سال هاي قبل از آن است. براي همين پست پارسالم را دوباره منتشر مي كنم:

«به دستهايت كه بوسه مي زنم انگار خستگي از تنم مي رود. به سختي هايي كه برايم كشيده اي كه فكر مي كنم انگار بيشتر از هرروز مديونت مي شوم مادر جان. اما انگار نگاهم جايي در آن دورها خيره مي ماند و به احساس مادرانه ات غبطه مي خورم. انگار تو از من خوشبخت تر بوده اي. احساسي را تجربه كرده اي كه نيمه پنهان و سركوب شده وجود من است. وقتي اولين تكان هايم را در رحمت احساس كردي وقتي اولين بار پستانت را به دهانم گذاشتي تا بوي شير اتاق را پر كند و ريه هاي تو را شايد هرگز به اين فكر نمي كردي كه روزي به در آغوش كشيدن دخترت حسودي ام بشود. فرصتي كه من هرگز در زندگي نداشته ام. فرصتي كه به من داده نشد تا اولين تكان هاي فرزندم را احساس كنم و از بوي شير و آروغش مست شوم. مادرانگي احساسي است كه هر سال در روز مادر بيشتر از هر روز ديگري در وجودم خانه مي كند. روزي كه كودكي نيست كه از سر شوق با انگشتانش دستانم را لمس كند. از صبح ده ها اس ام اس تبريك دريافت كرده ام. اس ام اس هايي متفاوت و زيبا اما انگار اين روز برايم يادآور همه نداشته هايم در زندگي است...»

نوشته شده توسط مريم نظري در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ |

آرام نيستم. انگار ورق هاي تقويم با من سر لج افتاده اند. آنقدر لحظه ها را شمردم تا فروردين به پايان رسيد اما انگار هنوز سايه سنگينش كنار ارديبهشتي كه هست و خردادي كه قرار است بيايد روي سرم سنگيني مي كند. اين فصل لعنتي كه تمام شود، امتحانات لعنتي كه برگزار شوند، شايد من به بزرگترين آرزوي زندگي ام برسم. اما انگار پاي ثانيه ها شكسته است. انگار ماه هاي اين فصل لعنتي خيال رفتن ندارند و هر لحظه به من دهن كجي مي كنند...

آرام نيستم. همه درها كه به رويم بسته مي شود، به او زنگ مي زنم. او هميشه سنگ صبورم است و انگار در تازه اي به رويم باز مي كند. ساعتي كنارش بودن، حرف زدن با او برايم توي زندگي شهري و پر استرس يك خبرنگار به معجزه اي مي ماند كه هيچكس جز من طعم لذتبخشش را نچشيده است. مثل آبي روي آتش، همه دلتنگي ها و دلمشغولي هايم را با خود مي شويد و مي برد. قرار است ده روز برود مسافرت...

آرام نيستم. كوتاه ترين ترم را مي گذرانم. قرار است امتحاناتم از روزهاي آغازين خرداد آغاز شود و نرسيده به انتخابات تمام شود. قرار است بي آنكه فرصتي براي درس خواندن داشته باشم بروم سر جلسه امتحان و اين براي مني كه رشته دلخواهم را مي خوانم و همه سعيم اخذ نمرات الف است، شرايط سختي است...

آرام نيستم. چند روز پيش تصادف كردم. تصادفي كه سبب شد در چشم بر هم زدني ماشينم سر از پاركينگ بيرون بياورد. حالا چند روزي است دنبال بيرون كشيدن ماشينم از پاركينگ هستم...

آرام نيستم. خرداد ماه علاوه بر همه اتفاقات ريز و درشتي كه براي ما ايراني ها داشته، براي من ماهي متفاوت است. بايد چكي معادل سه ماه حقوقم را در نيمه آن پاس كنم...



نوشته شده توسط مريم نظري در دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ |
 
مطالب قدیمی‌تر