دلم براي رشت تنگ شده است. براي آنكه توي ايوان خانه دراز بكشم و هواي گرم و شرجي تابستانش را نفس بكشم و بين شمعداني هاي سرخ و صورتي مادربزرگ گم شوم. دلم براي ديدن حشره هاي كوچك و جورواجور عجيب و غريب در باغچه خانه كه در هيچ جاي ديگري نظيرش را نديده ام لك زده. دلم براي نورپردازي شبانه مجسمه چهارراه گلسار لك زده. دلم براي ديدن پيرزن همسايه كه روسري اش را بالاي سرش گره زده و روي كَتَلي* سر كوچه نشسته و به رهگذران خيره شده تنگ شده. دلم مي خواهد مثل كودكي هايم كه هر تابستان به رشت مي رفتيم كه مهمان خانه پدربزرگ باشيم، پابرهنه در شاليزارها بدوم و باد لابه لاي موهايم برقصد. دلم مي خواهد از درخت سيب و آلوچه بالا بروم. دنبال بوقلمون ها بدوم و مزه فسنجاني كه مادربزرگ در گَمَج* پخته را زير دندانم احساس كنم. دلم مي خواهد بروم خانه خاله و دايي و با وروجك هايش درست مثل كودكي هايمان برويم لب رودخانه و بازي كنيم. دلم مي خواهد بروم به آن سال ها. به آن سال هايي كه حالا ديگر خيلي دور از دسترس است. پدربزرگ كه مُرد ديگر نه از احساس تعلق به شاليزار چيزي باقي ماند و نه ديگر كسي درختان آلوچه و سيب و انجير را هرس شده ديد. مادربزرگ از غم دوري پدربزرگ مريض و زمينگير شد. مادربزرگ را از شمعداني ها و بوقلمون هايش جدا كردند. شمعداني ها خشكيدند. مادربزرگ آمد خانه بچه هايش. يك ماه خانه دختر بزرگتر و يك ماه خانه دختر كوچكتر. يك ماه هم خانه تنها پسرش و به اين ترتيب چهار فصل مادربزرگ هم گذشت. حالا ده سالي مي شود كه ديگر مادر بزرگ هم نيست. وروجك ههاي خاله هم يكي يكي عروس و داماد شدند و رفتند سر خانه و زندگي خودشان. شايد به همين دليل است كه چهار سال است پايم را رشت نگذاشته ام. چهار سال است قيد شمعداني و آلوچه را زده ام. چهار سال است سرزمين مادري ام را نديده ام. ديشب خواب شاليزار را ديدم. من بودم و دخترخاله هايم. دور از چشم مادرهايمان پابرهنه در شاليزار مي دويديم. دلم تنگ شده. دلم خانه پدربزرگ را مي خواهد و چمدان هاي مادربزرگ را كه هميشه پر از تكه پارچه هاي رنگارنگ نو و روسري هاي قشنگ بود. هيچ جا بليطي نمي فروشند كه مقصدش آن خانه پر خاطره باشد. هيچكس نمي تواند پدربزرگ و مادربزرگ را به من برگرداند و خانه اي را كه فروريخته دوباره مثل گذشته بسازد. هيچكدام از آن چيزهاي كه نوستالژي كودكي هايم بود ديگر وجود ندارد. تنها چيزي كه از آن ها باقي مانده دو سنگ قبر عمودي است كه نام پدر بزرگ و مادر بزرگ روي آن حك شده. سنگ قبرهايي كه نمي دانم چرا دلم نمي آيد بروم كنارشان بنشينم و اشك بريزم و از دلتنگي هايم بگويم.
*كتل: چهارپايه كوچك چوبي كه روي آن مي نشينند
*گمج: نوعي قابلمه سفالي و عموما سبز رنگ كه در شمال كشور براي پخت و پز استفاده مي شود
«به دستهايت كه بوسه مي زنم انگار خستگي از تنم مي رود. به سختي هايي كه برايم كشيده اي كه فكر مي كنم انگار بيشتر از هرروز مديونت مي شوم مادر جان. اما انگار نگاهم جايي در آن دورها خيره مي ماند و به احساس مادرانه ات غبطه مي خورم. انگار تو از من خوشبخت تر بوده اي. احساسي را تجربه كرده اي كه نيمه پنهان و سركوب شده وجود من است. وقتي اولين تكان هايم را در رحمت احساس كردي وقتي اولين بار پستانت را به دهانم گذاشتي تا بوي شير اتاق را پر كند و ريه هاي تو را شايد هرگز به اين فكر نمي كردي كه روزي به در آغوش كشيدن دخترت حسودي ام بشود. فرصتي كه من هرگز در زندگي نداشته ام. فرصتي كه به من داده نشد تا اولين تكان هاي فرزندم را احساس كنم و از بوي شير و آروغش مست شوم. مادرانگي احساسي است كه هر سال در روز مادر بيشتر از هر روز ديگري در وجودم خانه مي كند. روزي كه كودكي نيست كه از سر شوق با انگشتانش دستانم را لمس كند. از صبح ده ها اس ام اس تبريك دريافت كرده ام. اس ام اس هايي متفاوت و زيبا اما انگار اين روز برايم يادآور همه نداشته هايم در زندگي است...»
آرام نيستم. انگار ورق هاي تقويم با من سر لج افتاده اند. آنقدر لحظه ها را شمردم تا فروردين به پايان رسيد اما انگار هنوز سايه سنگينش كنار ارديبهشتي كه هست و خردادي كه قرار است بيايد روي سرم سنگيني مي كند. اين فصل لعنتي كه تمام شود، امتحانات لعنتي كه برگزار شوند، شايد من به بزرگترين آرزوي زندگي ام برسم. اما انگار پاي ثانيه ها شكسته است. انگار ماه هاي اين فصل لعنتي خيال رفتن ندارند و هر لحظه به من دهن كجي مي كنند...
آرام نيستم. همه درها كه به رويم بسته مي شود، به او زنگ مي زنم. او هميشه سنگ صبورم است و انگار در تازه اي به رويم باز مي كند. ساعتي كنارش بودن، حرف زدن با او برايم توي زندگي شهري و پر استرس يك خبرنگار به معجزه اي مي ماند كه هيچكس جز من طعم لذتبخشش را نچشيده است. مثل آبي روي آتش، همه دلتنگي ها و دلمشغولي هايم را با خود مي شويد و مي برد. قرار است ده روز برود مسافرت...
آرام نيستم. كوتاه ترين ترم را مي گذرانم. قرار است امتحاناتم از روزهاي آغازين خرداد آغاز شود و نرسيده به انتخابات تمام شود. قرار است بي آنكه فرصتي براي درس خواندن داشته باشم بروم سر جلسه امتحان و اين براي مني كه رشته دلخواهم را مي خوانم و همه سعيم اخذ نمرات الف است، شرايط سختي است...
آرام نيستم. چند روز پيش تصادف كردم. تصادفي كه سبب شد در چشم بر هم زدني ماشينم سر از پاركينگ بيرون بياورد. حالا چند روزي است دنبال بيرون كشيدن ماشينم از پاركينگ هستم...
آرام نيستم. خرداد ماه علاوه بر همه اتفاقات ريز و درشتي كه براي ما ايراني ها داشته، براي من ماهي متفاوت است. بايد چكي معادل سه ماه حقوقم را در نيمه آن پاس كنم...
آدم هايي هستند كه گاهگاهي يكي از گزارش هايم به مذاقشان خوش مي آيد و گاهي از آن تعريف مي كنند. هميشه اين جور وقت ها سئوالي توي ذهنم جان مي گيرد:«او هم گزارشم را خوانده؟» سئوالي كه با اولين تلفنش در صبح آن روز به سرم مي زند تا بپرسمش. اما بعضي وقت ها واقعيت آزاردهنده تر از آن است كه بتواني به راحتي پذيرايش باشي. آن وقت است كه براي چند صباحي هم كه شده خودت را به كوچه علي چپ مي زني تا تلخي واقعيت كمتر آزارت بدهد. سئوالم را نمي پرسم تا از او نشنوم كه هيچ وقت نوشته هايم را نمي خواند...
همه دنيا هم كه مُهر تاييد پاي رفتارم بزنند بازهم چشم به راه مُهر تاييدش هستم. يكي ساختمان مي سازد و يكي چرخ خياطي تعمير مي كند. يكي كاشت ناخن انجام مي دهد ؛ يكي براي بيمارانش نسخه مي پيچد و من مي نويسم... اما باور كنيد همه در يك چيز مشتركيم. همه افرادي را در اطراف خود داريم كه تاييد آن ها برايمان بهترين هديه است. 9ماهي مي شود كه انتظار آمدنش را به وبلاگم مي كشم. هر روز همين كه از دانشگاه به دفتر روزنامه مي رسم كليد B كي بوردم را فشار مي دهم تا نشاني www.blogfa.com روي آدرس بار صفحه نمايش داده شود و من با يك كليك چپ آن را انتخاب كنم. هر روز به محض باز شدن صفحه وبلاگ زنان ايراني به عدد قرمز رنگي كه كنار «آخرين نظرات خوانندگان» تايپ شده نگاه مي كنم و دلم مي خواهد نظر او يكي از نظرات جديدي باشد كه انتظار مي كشد خوانده شود... انتظاري كه ماه هاست به درازا كشيده! وقتي چهارشنبه، خبري كه دستمايه گزارش شنبه ام بوده را به عنوان خبري جديد با آب و تاب برايم تعريف مي كند غصه ها روي دلم آوار مي شود...
زن بلوچ بودن جذابيت هايي دارد. مثلا مي تواني لباس هاي سوزن دوزي شده رنگارنگ داشته باشي. دختران بلوچ مثل خيلي از دختران ايراني در شهرها كه سال ها در انتظار تشكيل زندگي مانده اند، منتظر نمي مانند. آن ها اغلب تا 22 سالگي ازدواج مي كنند و تا سي سالگي دو يا سه فرزند دارند. هرچند سوزن دوزي كردن زمان زيادي مي برد و به چشم ها و گردن فشار مي آورد اما سرانجام زنان بلوچ اين هنر دستي خود را مي توانند تا 800 هزار تومن بفروشند و اين يعني مي توانند منبع درآمدي براي خود داشته باشند.
سفر به بلوچستان برايم يك كوله بار تجربه بود. كلي گزارش مي توانم از اين سفر بنويسم. اما چيزهايي هست كه هيچ رسانه اي در شرايط امروز منتشرش نمي كند و آن مظلوميت زنان بلوچ است. مي دانم مردان بلوچ هم صدايشان به جايي نمي رسد اما وقتي پاي مقايسه در ميان باشد اكثريت زنان بلوچ نه در جامعه جايگاهي را كه بايد داشته باشند دارند و نه در خانه. پشت آن چهره صبور و معصوم زنان بلوچ مملو از نگراني است و نشانه اي از آن در چشم هايشان هويداست. بيشتر مردان بلوچ بيكارند. هيچ خانواده اي در بلوچستان نيست كه در آن جوان بيكار نباشد اما بلوچ ها حتي اگر بيكار باشند 20 سالشان كه بشود ازدواج مي كنند. اما اين همه ماجرا نيست زنان بلوچ هميشه نگرانند از اينكه يك روز شوهرشان بيايد و در حضور همه از پدرش براي عقد زن دوم اجازه بگيرد. فاطمه يكي از آن هاست كه در سفرم به بلوچستان با او آشنا شدم. او را در لهجه محلي پاتوك صدا مي زنند. فاطمه 28 سالش است. دو پسر دارد و يك دختر. همسرش را دوست دارد. دلش مي خواهد از مهمان هاي همسرش پذيرايي كند. شب كه مردش به خانه مي آيد نمي گذارد فرزندانش سر و صدا كنند و از سر و كول بابا بالا بروند چون فاطمه مي گويد:«بابا خسته است!» فاطمه هيچگاه به شوهرش نمي گويد كه صندل يا پارچه اي را ديده و دوست دارد آن را داشته باشد. فاطمه رماتيسم دارد. درد دست و پا امانش را بريده اما وقت درد حتي ناله هم نمي كند چون فكر مي كند وقتي زن مريض باشد شوهرش زن دوم مي گيرد. فاطمه از صبح مي شويد و مي روبد و جگر گوشه هايش را بزرگ مي كند. هر چند هر روز روي همه روياها و آرزوهايش پا مي گذارد اما اين روزها تنها آرزويش اين است كه زندگي اش فقط مال خودش باشد. هر روز صبح وقتي شوهرش پشت فرمان ماشين مي نشيند و استارت مي زند روياي رانندگي در دلش جان مي گيرد اما مرد خانه اش به او اجازه نمي دهد رانندگي ياد بگيرد. هر وقت نگاه فاطمه به چشم هايم مي افتاد قلبم تير مي كشيد. انگار همه آرزوهاي سركوب شده اش را مي ديد و من از آنچه بودم خجالت مي كشيدم. احساس مي كردم همه نداشته هايش را به او يادآوري كرده ام و اين مرا آزار مي داد. امروز از بلوچستان برگشتم اما دلم هنوز پيش فاطمه هاي بلوچ است...