تبليغاتX
زنان ایرانی - برای شیوا نظرآهاری روزنامه نگار زندانی

سال گذشته روز خبرنگار که از راه رسید توی همین وبلاگ نوشتم:

روزنامه نگاری یعنی رسیدن به انتهای یک کوچه بن بست. برای اینکه روزنامه نگار بمانی باید بدانی چطور بی آنکه پا بر شانه های دیگران بگذاری از دیوار بالا بروی با اینکه می دانی پشت دیوار بن بستی دیگر است و دیواری پیش رو.

امروز روز ماست. من خبرنگار توی خبرنگار وقتی می نویسیم تپش های قلبمان تند می شود و وجودمان از لذت لبریز. خورشید بارها می رود و می آید. بچه های فامیل متولد می شوند و قد می کشند. دختر خاله ها شوهر می کنند و پسرعموها به سربازی می روند و ... ما هم چنان مشغول قلم زدن هستیم.

هیچ کس ما را به زور خبرنگار نکرده است.. این را یک بار از حسین قندی شنیدم. راست می گوید. این کرمی است که اگر به جانت بیفتد هرگز رهایت نمی کند. لازم نیست کسی تو را زور کند تا بنویسی. شب ها که سر بر بالش می گذاری به مردمت می اندیشی و تنها راه را برای آنکه بتوانی به سهم خود کاری بکنی نوشتن می دانی. صبح ها به عشق مردمت از خواب بیدار می شوی و از خانه در حالی بیرون می آیی که می دانی با اسکناس های توی جیبت از دید خیلی ها فردایی نداری.

مریض که می شوی، دکتر و آزمایشگاه که می روی تازه یادت می آید بیمه درمانی نداری. اما بازهم اگر بهترین شغل ها را به تو پیشنهاد کنند حاضر نیستی قلم را بگذاری و بروی. بعضی ها می گویند بازهم بنویس. در کنار کارهای دیگر هم می شود نوشت اما تو می دانی که قلم آزاد از فکر آزاد نشات می گیرد و تنها به همین دلیل است که تو خود را درگیر غصه و بی پولی و نداشتن بیمه نمی کنی.

امروز روز آنهایی است که تنها به جرم آنکه می گویند باید به سهم خود کاری کرد دستگیر می شوند. روز آنهایی که گاهی پوسیدگی دندان هایشان آنقدر عمیق می شود که حاضر می شوند در قرن 21 آن را بکشند تنها به یک دلیل ساده آن هم بی پولی. امروز روز آنهایی است که با هر عزل و نصبی تنشان می لرزد و به این فکر می کنند که آیا روزنامه ای که در آن قلم می زنند فردا هم منتشر خواهد شد؟

ما چیزی بیش از وظیفه امان انجام نمی دهیم. ما همانی هستیم که باید باشیم. اما خیلی چیزها در اطرافمان آن چیزی نیست که باید باشد.

امروز روز ماست. روز ما که هر لحظه منتظریم روزنامه ای مجله ای توقیف شود و ما بیکار. روز ماست که هیچ وقت حساب و کتاب هایمان با پول های توی جیبمان برابر نیست. روز ما که حتی کودکی که توی پارک نشسته هم اگر بداند خبرنگاریم می پرسد مجوز داری؟ امروز روز من است روز تو و روز آن هایی که توی زندانند. روز احمد زیدآبادی و مهسا امرآبادی. امروز را به یاد خبرنگاری که در حین انجام وظیفه جان سپرد نامگذاری کرده اند. کمی دورتر اما تنها در فاصله چند روز با روز خبرنگار، یعقوب مهرنهاد، وبلاگ نویسی از استان سیستان و بلوچستان اعدام شد.

آقایان، خانم ها! امروز روز ماست. روز ما که باید ببینیم و نگوییم. روز ما که برای گفتن حقیقت باید به دنبال استعاره باشیم و با هزار پیچش، قلم را بر کاغذ بخرامانیم. تا هم گفته باشیم و هم بمانیم.  روز ما که آرزوهایمان از جنس مردم است. برای مردم است. روز ما که خط قرمز ها و خود سانسوری بخشی از کارمان است. امروز روز آنهایی است که هزاران فریاد در سکوت می کشند. روز آنها که بی هیچ چشمداشتی برای روزنامه هایی می نویسند که می دانند هرگز حق التحریری بهشان نمی پردازد. 

با این همه به کارمان عشق می ورزیم و قلم توی دستمان را مقدس می دانیم. دوستان به خبرنگارانی که می شناسید تبریک بگویید آنها به جز مردم هیچ ماوایی ندارند.

امسال روز خبرنگار که از راه رسید دل و دماغی برای نوشتن نداشتم. این روز برایم یادآور سالروز اعدام یعقوب مهرنهاد بود و در بند بودن رضا تاجیک و تبعید احمد زیدآبادی... حالا تنها به فاصله چند روز از این مناسبت خبر رسید که حکم اعدام شیوانظرآهاری روزنامه نگار دربند به جرم محاربه صادر شده...از شنیدن این خبر شوکه شدم.

امسال به فاصله چند روز از روز خبرنگار باید اینجا در این وبلاگ بنویسم روزنامه نگاری در جایی که ما زندگی می کنیم یعنی جنگیدن با همه چیز!

وقتی هر لحظه تنت را می لرزانند دوستانت را بازداشت می کنند و نوشته هایت را سانسور. وقتی خط قرمز ها را آنقدر تکرار می کنند تا ملکه ذهنت شود. وقتی هر دوشنبه بعد از آن جلسه معروف در معاونت مطبوعاتی در حالی که قلبت تند می زند پشت کامپیونر می نشینی و مدام به خبرگزاری فارس نگاه می کنی تا بدانی بیکار شده ای یانه... وقتی چند ماه از آخرین حقوقی که گرفته ای می گذرد روزنامه نگاری کاری عبث به نظر می رسد بازهم می گویم ما همانی هستیم که باید باشیم اما خیلی چیرها در کنار ما آنطور که باید نیست... 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 3:16 توسط مريم نظري |