روزگار بي سمعك
پي نوشت 1: اين روزها زياد به آدمها فكر مي كنم و بيش از هرچيز به خودم.
پي نوشت 2: يادت باشد كه يك خانم محترم را اينجوري صدا نمي زنند!
پي نوشت 1: اين روزها زياد به آدمها فكر مي كنم و بيش از هرچيز به خودم.
پي نوشت 2: يادت باشد كه يك خانم محترم را اينجوري صدا نمي زنند!
"تاب نمي آورم تاب مژگانت را" 14 يا 15 ساله بودم كه توي يكي از شعرهايم اين عبارت را استفاده كردم. اون روز توي جلسه نقد شعر حوزه هنري همه حاضران شعرمو كوبيدن و لهش كردن ولي همه شون متفق القول معتقد بودن تنها چيزي كه ميشه توي آنچه من خوندم اسمشو شعر گذاشت همين يه جمله است. اون روز اشك تو چشام حلقه زده بود و گريه ام گرفته بود. ولي تا آخر حرفاي اونا رو گوش كردم و مردونه پاي شعرم ايستادم. شعر بعديم يه غزل بود كه با اين مطلع آغاز مي شد" دست هاي آبي تو مثل شيشه بي رياست" كه اون هم از حمله هاي دوستان در امان نموند. شعر سومم رو كه توي اون جلسه خوندم همه شون از پيشرفت من دهنشون باز مونده بود. اون غزل با اين بيت شروع مي شد:
در سكوت سليس چشمانت طرح دلتنگي ام تماشايي است
با تو در سايه سار هر غزلم آفتابم هميشه نيمايي است
بعدش همه شون واسم دست زدن و من همون روز از اونا تشكر كردم كه بدون ملاحظه سن كمم دوتا شعر قبلي مو تار و مار كردن.
ديروز تو جلسه نقد شعر يه آقا پسر تيتيش ماماني حدود 20 ساله تشريف داشتن كه بعد از شنيدن نظر من راجع به شعرشون بغض كردن و از جلسه رفتن بيرون!!!
به خدا نسل ما حتي تو لوس بازي هم افراطي نبود!