حرفهايي براي نخواندن

مي خواستم حرف بزنم. چيزي مثل يك گره توي گلويم جا خوش كرده بود. نه شبيه بغض هايي بود كه راه صدا را مي بندد و نه شبيه گلو درد هايي كه هر چند وقت يكبار جايي جز لوزه هاي من را براي زندگي نمي يابد. چند روزي بود كه انگار احساس رضايت از زندگي از اتاقم رخت بر بسته بود. هر طرف را كه نگاه مي كردم يكي از غصه هايم مثل يك فيلم پخش مي شد. اما همه چيز از يادداشتي شروع شد كه آزاده محمد نژاد دوست دوران راهنمايي ام در دفتر خاطراتم نوشته بود. يادداشتي كه با شعري پايان مي يافت. داشتم جعبه خاطراتم را زير و رو مي كردم كه چشمم به دفتر خاطرات دوران راهنمايي ام افتاد. همين كه دفتر را باز كردم اين عبارات پيدا شدند: «سهم من از زندگي شايد پشت بامي بند رختي جوي آبي است...» اگرچه اين شعر را بارها و در نوشتارهاي متفاوتي خوانده بودم اما آن لحظه تلنگري بود تا من به سهمم از زندگي فكر كنم. اولش مي خواستم با صميمي ترين دوستم درباره سهمم از زندگي حرف بزنم اما او آنقدر از دادگاهي كه چند روز ديگر برايش تشكيل مي شود حرف زد و از فردي كه اكانت فيس بوكش را هك كرده؛ كه ترجيح دادم ساكت بمانم و فقط گوش كنم. يكي ديگر از دوستانم كه چند ماهي مي شود از روزنامه استعفا داده هم گاهگاهي حرف هايم را مي شنيد.  اتفاقا قرار بود با هم مكالمه اي طولاني داشته باشيم. زنگ كه زد از هر دري گفتيم. از علايق مشتركمان بيشتر از هر چيزي حرف زديم اما شرايط مناسب نبود تا من از چيزي حرف بزنم كه خودم هم جوابش را نمي دانم.

وقتي رسيدم خانه خواهرم داشت با دوستش مي رفت بيرون و فرصتي براي حرف زدن با او پيدا نكردم. مامانم هم مشغول تدارك ديدن غذا براي برادرم بود كه قرار بود تا يك ساعت ديگر از راه برسد.

توي دانشگاه هم مجالي نماند تا با دوست دانشگاهي ام حرف بزنم .براي شام مهمان داشت و مي خواست زودتر به خانه برسد. اين بود كه زود خداحافظي كردم و قدم زنان زير باران به سهمم از اين زندگي فكر كردم. فكر كردم شايد «كسي كه فكر مي كنم رفيق نيمه راه نيست» حرفهايم را بشنود اما همين كه شروع كردم به حرف زدن حرفم را قطع كرد و چيزي درباره منظره روبه رو گفت. بعد هم گويا بحثي درباره ماموريت آدمها در زندگي را شروع كرد كه حتي يك كلمه اش را هم گوش نكردم. چند جمله ساده كه از صبح ديروز مي خواستم بگويم توي گلويم به گرهي تبديل شده بود كه داشت آزارم مي داد. اصلا سهمم از زندگي ديگر مهم نبود. مهم آدم هايي بودند كه نمي خواستند مرا بشنوند.

پي نوشت 1: ننوشتم كه بخوانيد. نوشتم كه آن احساس عدم رضايت لعنتي در من رشد نكند!

پي نوشت 2: چهره آزاده محمدنژاد را به ياد دارم. هر كجا هست خدايا به سلامت دارش...

پي نوشت 3: شب وقتي روي تختم دراز كشيده بودم به سهمم از زندگي فكر كردم. حالا مي دانم سهمم را در زندگي كنار گذاشته اند اين من هستم كه براي گرفتنش بايد خيز بيشتري بردارم...

عادت

تا فكر تغيير نباشي هه چيز آرام است و طبق عادت پيش مي رود. هم بي پولي هاي آخر ماه برايت عادي و تكراري شده و هم صدايي دروني كه وقت لمس ظلم در محل كار، به تو فرمان سكوت مي دهد و مي گويد:«آسه برو آسه بيا كه گربه شاخت نزنه!» انگار نه انگار ساعت ها كار مي كني و فكرت را ساعت ها درگير  آلودگي هوا و معتادان و زنان خياباني كرده اي. انگار نه انگار كه به هر جان كندني است يكي دو مسئول را پيدا مي كني تا درباره كودكان كار توضيحي بدهد... همين كه مي داني نوشته هايت ديگر نتيجه اي ندارد و با نوشتنشان، آب از آب تكان نمي خورد همه انگيزهايت مي ميرند. انگار دستي از درون، گلوي همه انگيزه هايت را فشار مي دهد و خفه اشان مي كند.

اما همين كه فكر مي كني مي تواني عمرت را توي اين كار نگذاري تازه يادت مي آيد چقدر عاشق اين كاري! يادت مي آيد چه روزهاي سختي را در اين كار گذرانده اي. چه اوج و حضيض هايي را ديده اي. ياد توقيف ها مي افتي و تعديل ها. ياد ديركرد حقوق مي افتي و پرداخت نشدن حق التحريرها. ياد چند سالي مي افتي كه بدون بيمه كار كرده اي و تنها عشق به اين كار تو را سرپا نگه داشته است...

اعتراف مي كنم مي ترسم. از اينكه روزي روزنامه نگار نباشم مي ترسم. ب اين كار عادت كرده ام. به اتفاقات عجيب و غريبي كه خصلت اين كار است عادت كرده ام. شايد اگر چند سال قبل بود راحت تر ريسك مي كردم و آسانتر از اين كار بيرون مي آمدم. اما امروز به قول سهراب -كه مي گفت: ليك پاهايم در قير شب است- احساس مي كنم پاهايم در قير روزنامه نگاري گير كرده است. سخت باشد يا آسان، بايد عادت كنم عادت ها را كنار بگذارم و برم توي دل ترس. اين روزها اين جمله از ژان ژاك روسو از كتاب «اميل» مدام توي گوشم زنگ مي زند: اميل را عادت دهيد كه عادت نكند.

عيدي تمام نشدني

1.توي چشمهايت كه نگاه مي كنم انگار چشم در چشم كودكي هايت توي كوچه پس كوچه هاي محله قديمي ات دوخته ام. انگار مرا با خود مي بري به آن روزها كه تب بلوغ تو را فرا گرفته بود و مهمانم مي كني به آن روزها كه مادر، چشم به راهت براي رسيدن به خانه بود. انگار مادري را مي بينم كه حالا ديگر نيست و محبتي مادرانه را احساس مي كنم كه تنها يادي از آن باقي مانده و گرمايي در دل. انگار همه تنهايي هايت را بعد از رفتن مادر لمس مي كنم و دلم با دلتنگي هايت مي گيرد. انگار آرام آرام با اشك هايي كه سال هاست جاري نشده چشمهاي من هم اشكي مي شود.

2.عيد امسال مثل همه عيدهاي ديگر آمد اما مثل همه عيدهاي ديگر تمام نشد. عيد امسال آغازي بود تا به چشم خويش ببينم روزها مي توانند تمام نشوند. احساسي كه مي توان با آن زمان و همه محدوديت هايش را دور زد. اين روزها مي دانم همه روزها مي توانند عيد باشند اگر با جريان زندگي همراه شوي.

پي نوشت1: پانزده روز پيش همين كه سال كهنه فرار را بر قرار ترجيح داد انگار باري سنگين از شانه هاي من برداشته شد.

پي نوشت 2: نخستين تصادف زندگي ام حدود 2 ميليون تومان برايم آب خورد. شايد به گفته افسر راهنمايي و رانندگي نحسي 13 بود اما تجربه اي ارزشمند برايم به ارمغان آورد.