حسین قندی دیگر تیتر نمی‌زند


جمعی از روزنامه‌نگاران و فعالان عرصه رسانه به پاس قدردانی از سال‌ها تلاش «حسین قندی» استاد روزنامه‌نگاری که این روزها با بیماری آلزایمر دست و پنجه نرم می‌کند، بیانیه‌ای صادر کردند.
در این بیانیه که به امضای شعبانعلی بهرامپور، بهروز بهزادی، احمد توکلی، مجید رضاییان، یونس شکرخواه، مرتضی شیرازی، فریدون صدیقی، مهدی فرقانی، سیدفرید قاسمی، علی اکبر قاضی‌زاده، محمود مختاریان و حسن نمکدوست رسیده، آمده است:
سال‌ها تیتر زد، اما حالا خودش موضوع تیتر این نوشتار تلخ است. امروز همراهان دیرین اش برآنند تا بگویند: «ترا فراموش نمی‌کنیم».
قندی ما با بیماری تلخ و مشکوک به «فراموشی» دست و پنجه نرم می‌کند و ما دست او را هرگز رها نمی‌کنیم. قندی، آن‌قدر نوشت و تیتر زد، تا در فضای روزنامه‌نگاری ما رشد کند و ببالد، مثل قند می‌نوشت و روزنامه‌نگاری می‌کرد. نفس می‌کشید و جا برای تنفس روزنامه‌نگاری این مرز و بوم،‌ می‌گشود!
آموختن و آموزش، دغدغه همیشگی او بود. بسیاری در دانشکده‌ها و در کلاس‌های پربارش، روزنامه‌نگار شدند، آموختند و برخی از همان‌ها، در صدر نشسته‌اند و پایه‌های روزنامه‌نگاری را نگه داشته‌اند.
تألیفات ماندگار و کاربردی او در روزنامه‌نگاری، در کنار اثرگذاری‌اش در بسیاری از روزنامه‌ها و مجلات،‌ از کیهان هوایی گرفته تا روزنامه‌های ابرار، اخبار، جامعه،‌ توس، انتخاب و جام‌جم از او یک روزنامه‌نگار چند وجهی ساخت.
امروز با یاد همه آن اثرگذاری‌های یگانه،‌ لبخندها و جدی بودن‌ها، تیتر پایان این نوشتار را تقدیم روزنامه‌نگاران، اصحاب رسانه و دانشگاهی می‌کنیم تا بدانند به زودی نکوداشتی برای او برگزار خواهیم کرد.
افزودن بر آن، امیدواریم به این بهانه، پایه و مبنایی برای جامعه روزنامه‌نگاران بنیاد نهیم تا در بزنگاه‌های رنج و نیاز، یاریگر اهل این حرفه باشیم، با این تیتر:
«همیشه همراه هم می‌مانیم»
با آرزوی بهبودی و دعا برای سلامتی او

امروز لعنتي

روزهايي توي زندگي هست كه قرار نيست شاد باشي. روزهايي مثل امروز كه صبح با انرژي از خواب بيدار مي شوي. آماده مي شوي و از پله ها كه پايين مي آيي فكر مي كني موبايلت را جا گذاشته اي اما با دست زدن به جيبت مي فهمي همه چيز سر جاي خودش است! اولين اتوبوس بي آرتي كه از راه مي رسد مي بيني همه صندلي ها خالي هستند و همه چراغ هاي قرمز سر راهت سبز مي شوند. توي دانشگاه كنار آسانسور هيچكس نايستاده و آسانسور عدد صفر را نشان مي دهد. همان لحظه در را باز مي كني و زودتر از استاد به كلاس مي رسي. استاد كه مي آيد درست دست مي گذارد روي همان موضوعي كه ديروز درباره اش گزارش نوشته اي و كلي درباره اش خوانده اي و اطلاعات داري و وقتي توي بحث شركت مي كني اسمت را مي پرسد و مي گويد:«اين درس را با 20 پاس مي كني!» بين دو كلاست به حساب يكي از دوستانت حق التحريرش را واريز مي كني! چون تهران نيست و فوري به پول نياز دارد. ظهر زودتر از هميشه كلاس تمام مي شود. همكلاسي ات براي رفتن به خانه مادربزرگش، بايد درست از جلوي در روزنامه رد شود و با اصرار تو را با خودش مي برد. به روزنامه كه مي رسي يادت مي آيد قرار بوده ميزهاي چند سرويس تغيير كند. جاي تو هم تغيير كرده اما به هر حال خيلي فرقي با جاي قبلي ات ندارد. شايد چون نزديك پنجره است از جاي قبلي بهتر هم باشد. همه جا شلوغ است و سر و صدا... سرويس فرهنگي كه تازه با سرويس اجتماعي همسايه شده اند سرو صدا مي كنند و تو هي تمركزت را از دست مي دهي. همان موقع اس ام اس برايت مي آيد كه «برام پول نفرستادي؟» و وقتي زنگ مي زني تازه مي فهمي شماره كارت اشتباه بوده! حالا يك دختر تنها آن طرف كشور بي پول مانده. كارت عابربانكت را برمي داري تا فورا به شماره كارت جديد، پول كارت به كارت كني و چند دقيقه از روزنامه بيرون مي روي. عابربانك ها خرابند! سيستم قطع است. آخري پول هم مي دهد اما انتقال وجهش هايد شده و كار نمي كند! زنگ مي زني به خواهرت آن طرف شهر تا براي دوستت پول بفرستد و بر مي گردي روزنامه...

همان موقع رييست سراغ مطالب صفحه را مي گيرد! هول شده اي! تند تند خبرها را تنظيم مي كني. عكس ها را مي گذاري و او هي مي پرسد چرا نمي روي صفحه را ببندي؟ آخر كار بلند مي شود و مي رود صفحه را خودش مي بندد. قبل از رفتن جلوي برادرش كه آمده به او سر بزند هم غر مي زند و خطاب به تو عبارتي مي گويد كه شايد از كوره در بروي. اما سكوت مي كني و حتي نگاهش نمي كني...

رييست مي آيد پايين. نگاهش كه مي كني آنقدر ناراحت است دلت برايش مي سوزد. صفحه را مي دهد به تو و مي گويد:«بخون و ردش كن!» دلت نمي خواهد حرفش را گوش كني. جاي دوري نمي روم توي همين روزنامه هيچكس را سراغ ندارم كه وقتي صفحه دير مي شود موضوع را شخصي كند! دلت مي خواهد بگويي:«دوست ندارم حرفت را گوش كنم. دلم نمي خواهد امروز حتي با من حرف بزني...» اما نمي گويي... انگار صبح دير بيدار شده اي انگار هميشه توي اتووس ها سرپا ايستاده اي و همه چراغ ها جلوي راهت قرمز بوده اند. انگار بعد از استاد به كلاس رسيده اي و استاد راهت نداده! انگار همه انگاره هايت از امروز را توي هاله اي سياه پيچيده اند...

پ ن: مي دونم كه آدم خوبي هستي هميشه هم گفتم! واسه همين ازت انتظار ندارم!

كامران دانشجو و دغدغه هايش

گزارشمو دوست دارم

اصالت ايراني دغدغه جديد وزير علوم در صفحه نخست تهران امروز و بخش دوم در صفحه 8

هورا

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

رفتم مانتو بخرم. دو سایز کوچتر خریدم!

BRT

از در و ديوار اتوبوس آويزان بوديم. زن بغل دستي ام مرا به جاي ميله گرفته بود و با هر تكان اتوبوس خودش را يك ور مي كرد روي من. دختر دانشجويي كه كتابي بزرگ توي دست داشت پايش را گذاشته بود روي پايم و عين خيالش نبود. جمعه بود به خاطر برگزاري نماز جمعه قرار نبود اتوبوس همه مسير را مستقيم برود. بايد از انقلاب مي پيچيد توي كارگر جنوبي و كارگر را توي جمهوري! بعد هم تا به وليعصر مي رسيد رو به بالا مي رفت و خودش را به زور توي خط ويژه جا مي داد. اتوبوس نمي توانست به خاطر تغيير مسيرش توي ايستگاه چهارراه وليعصر توقف كند و بايد بالاتر از ايستگاه مي ايستاد. يكي از زن ها آنقدر توي مسير داد زده بود كه «آقاي راننده نگه دار!» صدايش گرفته بود. اما راننده كه نمي توانست اتوبوس را نگه دارد همچنان گاز مي داد. مسافرهاي اتوبوس براي زن مسني كه قرار بود كلي راه را پياده برگردد دل مي سوزاندند و از همه آن هايي كه توي اين مسير ايستگاهي درنظر نگرفته اند انتقاد مي كردند. آخرِ كار چند لحظه پيش از آنكه راننده توقف كند زن فرياد زد:«آقاي راننده!» اتوبوس ساكت شد. زن ادامه داد:«اي لعنت بر اون پدر و مادرت.» نزديك راننده بودم. يك دستش را مي ديدم. دستش مي لرزيد. توي ايستگاه بلند شد و گفت:«كي بود كه اين حرفو زد؟» زن گفت:«من بودم!» راننده سرش را پايين انداخت و جواب داد:«دستت درد نكند!» زن پياده شد. ديگر هيچكس برايش دل نمي سوزاند. نگاه ها به سوي راننده بود...

دلتنگي

خسته از تمام كارهاي روزانه توي روزنامه نشسته بودم. درست زماني كه همه كارها تمام شده بودو يك ليوان چاي داغ مي چسبيد، دلتنگي شديدي سراغم آمد. دلم تنگ است! خيلي تنگ...