رضا تاجیک با قرار وثیقه می آید...
نسل جسور من
توی آن نشست یکی از محققان می گفت:« این نسل عجیب است. ما وقتی در مدرسه یک تشر بهمان می زدند تا یک هفته ناراحت بودیم اما این نسل به استقبال باتوم می رفت. بچه هایی که موسیقی زیر زمینی کار می کنند و دستگیر می شوند از فردای آزادی دوباره شروع به کار می کنند. آن هایی که وبلاگ می نویسند آن هایی که روزنامه نگارند بعد از آزادی تندتر می نویسند! این نسل من را که به تعجب وا داشته است. این نسل با همین صفت هایی که شاید خوب نیست و از سر زیاده خواهی و عجله است امروز جهانی شده است.»
من به این نسل تعلق دارم. به نسلی که نه از باتوم می ترسد و نه از محدودیت ها. البته این برداشت دیگران است. من به عنوان یک روزنامه نگار از این نسل تنها به یک چیز می اندیشم. اینکه درست زندگی کنم عین بچه آدم! و البته گاهی برای درست زندگی کردن باید شجاعت و جسارت هم خرج کرد...
گند زدن
اعدام شهلا و تعطیلی
پرده نخست: تنها چند ساعت تا اعدام شهلا جاهد باقی مانده است. زنی که قرار است سرش به اتهام کشتن هوویش برود بالای دار. شهلا را امروز بیشتر از ۷۰ ضربه شلاق زده اند و چند ساعت دیگر هم زندگی اش تمام می شود. نمی دانم که به راستی لاله را کشته است یانه. صرف نظر از قاتل بودن یا نبودنش من به زنی فکر می کنم که قرار است زبری طناب دار را دور گردنش احساس کند و وقت کشیدن چهارپایه از زیرپایش صدای شکستن استخوان گردنش را بشنود. ساعت هاست که به این فکر می کنم خفگی و درد شکستن گردن و تحمل وزن بدن با همان مهره شکسته چه حسی دارد؟ چه حسی دارد وقتی ذره ذره مرگ را همراه بادرد می پذیری و نگاه کسانی که خیره به تو چشم دوخته اند تنت را زخمی می کند...
پرده دوم: خانواده لاله سحرخیزان را نمی شناسم. تنها یک مصاحبه از خواهر لاله خوانده ام و بس اما امیدوارم که روزی از این همه پافشاری برای پایان دادن به زندگی شهلا پشیمان نشوند. من به جای آنها نیستم و نمی توانم مثل خیلی ها با قاطعیت بگویم که آنها باید قاتل را ببخشند اما بارها در زندگی ام پیش آمده که حق را به خودم داده ام تا بر خواسته ام پافشاری کنم. پایم را توی یک کفش کرده ام تا به قیمت رنجش دیگران به آنچه می خواهم برسم اما آخرش تنها همراه من عذاب وجدان بوده است. پایم را توی یک کفش کرده ام تا فلان کار را انجام دهم اما اصرار من به قیمت رنجش اطرافیانم تمام شده و تنها پشیمانی برایم به ارمغان آورده است. امیدوارم اصرار آنها پشیمانی به دنبال نداشته باشد...
پرده سوم: آلودگی هوای تهران فردا را به تعطیلی کشانده است اما ما باید برویم سر کار. امروز من به این مسئله اعتراض کردم و گفتم که «وقتی که دست اندر کاران روزنامه که قرار است آگاهی بخشی کنند و فرهنگ بسازند!!!!! حاضر نیستند یک روز به خاطر سلامت جسمانی از سود خودشان بزنند چرا از آن راننده مینی بوسی که ماشینش فرسوده است انتظار دارید مسافر کشی نکند؟ چطور از مردم می خواهید ماشین بیرون نیاورند و سوار مترو و بی آر تی شوند؟ تازه مگر ما آدم نیستیم؟ هوای آلوده که روزنامه نگار و اجبار نمی شناسد!» می دانید چه جواب شنیدم؟ گفتند:«شما که آدم نیستید! روزنامه نگارید!!!!!پس خطری تهدیدتان نمی کند. تازه اگر هم مُردید چه فراوان است روزنامه نگار بیکار. پس نگران نباشید!»
پرده چهارم: يكي به من بگويد كه روز تعطيل كي «ملت ما» می خرد؟؟؟ همان روز غیر تعطیلش هم مُهر مرجوعی زینت بخش صفحات اول روزنامه هاست...
از عاشقانه ها
زن-ضجه-ماهي
زن بيوه ای که دو کودک داشت آمده بود مرا ببیند. چادر سیاه به سر داشت و به دنبال من چشم چشم می کرد. مرا که نشانش دادند،بغضش تركيد.
-خانم جان الهي فدات شم براي ۵۰ هزار تومان صدبار رفتم سازمان و برگشتم.
يك ليوان چاي برايش ريختم و پشت كامپيوترم نشستم. بخشنامه ها را جست و جو كردم. به يك كارشناس زنگ زدم و دست آخر با معاون سازمان تماس گرفتم و موضوع راگفتم. فرداي آن روز دوباره آمد. خوشحال بود و گفت به جاي ۵۰ هزار تومان ۱۵۰ هزار تومان گرفته است. مدام به جانم دعا مي كرد و مي گفت: خوشبخت بشي! چند ساعت بعد از توي راهرو شنيدم كه زني دنبالم مي گشت. اين يكي مطلقه بود و يك كودك داشت. دوباره مجبور شدم تماس بگيرم. ننگ بر ما كه زنانمان براي ۵۰ هزار تومان توي راهروهاي ادارات ضجه مي زنند التماس مي كنند و آخرش به يك خبرنگار پناه مي آورند...اين جور وقت هاست كه دوست دارم فرياد بزنم: زندگي تو به روح اعتقاد داري؟؟؟؟ اين زن ها بايد روي پاي خودشان بايستند. تا كي مي خواهيم گدايي كردن يادشان بدهيم؟ ماهيگيري ياد دادن آنقدر هم سخت نيست فقط يك جو همت مي خواهد و يك برنامه منسجم. پولش را هم كه چاه هاي نفت تامين مي كنند.
پي نوشت۱: خوبم خوبتر از آنی که فکرش بکنی. این روزها کاش تمام نشود. این روزهایی که برای من طعم توت فرنگی و خامه می دهد.
پي نوشت۲:بالاخره "آذر" ماه آخر پاييز آمد. كتاب "آذر ماه آخر پاييز" از معدود كتاب هاي ابراهيم گلستان بود كه من دوست نداشتم آخرش هم يك دوستي از من امانت گرفت و پس نداد. از آن كتاب هايي بود كه جاي خالي اش هيچوقت توي كتابخانه ام احساس نشد. اما عنوانش را دوست داشتم. يك جور لذتي بهم مي داد كه انگار بعد از برف بازي زير دوش آب گرم ايستاده اي.