براي محمد درويش و خواهرش
ديروز زني را ديدم با صورتي غمگين و چشماني قرمز. زني كه لباس سياه به تن داشت و در درون خود شكسته بود. ديروز خواهر محمد درويش را ديدم.
به ياد دارم سال ها پيش پدرم تصادف سختي كرد و من سه شب تا صبح از ترس از دست دادن او نخوابيدم. هرگز اما آنچه در آن شب ها بر من گذشت را فراموش نكرده ام. مي دانم آنها كه مثل من مي آيند و عرض ادب مي كنند، آنها كه مثل من مي گويند كه مرا در غم خود شريك بدانيد، هيچ از غم محمد درويش و خواهرش نمي كاهند. كاش مي شد اين غصه را با ديگران تقسيم كرد.
نوجوان كه بودم در يكي از شعرهاي مهدي سهيلي براي مرگ پدر با نام "واپسين نگاه" از زبان پدري كه زندگي اش پايان يافته بود خطاب به فرزند خواندم: "تو بمان زندگي براي تو باد! "و مي دانم كه همه پدرها همين را مي خواهند.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 9:53 توسط مريم نظري
|